گاهي روزها هم اينجوريه ديگه...

آژير آتشنشاني بلند شد، كر كننده است. اقلا يكربع ميزنه...

پاشدم رفتم آشپزخونه ظرفهامو بشورم

بوي روغن داغ توي راهرى ميومد

اين عربهاي مسلمون اونجا بودند، پنجره ها باز، پسره ظرف ميشست دخترها غذا ميخوردند... منتظر شدم، وقتي شروع كردم به شستن، نگهبانها اومدند آتيش را خاموش كنند! فكر كردند من دود كرده ام! اسممو پرسيد كه بنويسه، نميدونم چرا، ميشد بگم ولي الله، مثلا، منتهي اسم خودمو گفتم،

بذار ببينم هزينه اش تو خارجه چقدره...

بشقابم سر خورد از تو آبچك، وسط هوا گرفتمش

چيني بود

خوبه بخوابم تا نتركيده ام!!!

شب بخير

چقققققدر از عربها بدم مياد!

چقققققدر از شميدن زبان و كلامشون حالم بد ميشه!

از ديدنشون منزجرم حتي!

كثافت با مقنعه لباس چسبون تنش كرده تو خيابون ميدوه ورزش كنه! اينو بايد برگردوند به طويله اش فقط! اشتباه اومده