صبح زوووود، از صدای باد و بارون بیدار شدم،

لذت بخش است وقتی جات خشک باشه و گرم، بیرون دیوانه وار بارون بباره...

هواشناسی را چک کردم، نوشته بود تا قبل از ساعت نه صبح هوا صاف است نسبتا و فقط باد میاد از اون به بعد پنجاه درصد به بالا احتمال بارون هست و باد...

بلند که شدم و پرده را کنار زدم دیدم باد همه کارتن خالی هایی که پائولا تو تراسش نگه داشته بود را آورده کوبیده به رخت آویز من. بطری آبی که این پسره سیگار توش خاموش می کنه هم تو تراس من است. بوته های فلفل هم رقص کنان تو هوا اند!

کارتن ها را برداشتم و سر راه گذاشتم تو راهرو پشت در اتاق پائولا. بعد هم چتر به دست راهی فروشگاه شدم که به خرید اوّل وقت برسم و نون خوب و ارزون بخرم!! طبع گدا اینجوری است دیگه نون 2.5 یورویی را می خواد به 1.25 بخره. باری.

نشون به اون نشون که هم باد بود هم بارون و من فقط یک بارونی پوشیده بودم روی آستین کوتاه! یکم که خیس شدم احساس کردم سرد هم شده است انگار. خیر و شر می کردم ادامه بدم یا برگردم اتاقم که دیگه دل زدم به دریا و رفتم منتهی، خییییلی بارون خوردم! و چتر که تو وزش باد دو سری پشت و رو شد!! فقط نون می خواستم منتهی بعد که حساب کردم، نون خریده بودم، پنیر، گوچه و گوشت چرخ کرده و سیر. الان هم ملاط درست کردم که کباب دیگی درست کنم واسه ناهار فردا. دو روز تعطیلی هیچ غذای مفصلی نخوردم. دیروز ظهر یک آش درست کردم که از بس سبزی توش کرده بودم اینبار سبز بود دیگه آش! تتمه اش را ظهر خوردم. آبی بود سبز رنگ انگار! یادم افتاد یک موقعی از بس سبزی نداشت، یک چیزی زرد بی مقداری بود از اثر زردچوبه عملا! تا مدتها نمی دونستم سبزی فریزری را کدوم فروشگاه داره بعدها که با سارا یکم چرخیدم اون نشونم داد و الانم که شنبه بازار را پیدا کردم. به لحاظ قیمت و تازگی خیلی خیلی ارزونتر بود شنبه بازار منتهی، به شرطی که وقتت را ارزش نذاری که نداره برای ما عملا! اون روز دو ساعت تو خیابون بودیم دنبال خرید، بعدش سه ساعت منت سبزی پاک می کردم و می شستم و خرد می کردم. الان یک کوه سبزی دارم که باید تلاش کنم بخورمشون طی هفته!! که باز برم بخرم!! بیماری است دیگه. چه می شه کرد آیا؟!

امروز، جاسوسی فامیلمونو هم کردم راستش. یکی از دخترهای فامیل که رفته آمریکا و تو لینکدین جوابمو نداد، با اینکه فقط می خواستم کمکش کنم اگه لازم داشت. اینستا گرامش به طریقی رسید دستم و منم که نمی خواستم خودم درخواست دوستی بدم دادم یکی رفقا و اون رفیق محترم درخواست داد و خانوم هم تندی پذیرفت. چقدر عجیب شده ایم ما که من نمی شناسم فامیلمون را!! اینقدر که رو خودش عمل کرده است، اصلا خودش نیست دیگه! هیچ شباهتی نداره. تمام اینها را هم بعد از فوت باباش انجام داد. اگه نبود عکس مشترکش با مامانش به خودم شک می کردم اصلا! بعد تند و تند به این دوستم می گم ببین عکس دو نفره نداره! می خواستم ببینم خواهرش هم همونقدر تغییر فاز داد؟ آیا اینکه ما ارتباطمون خیلی خیلی کم بود با هم و فامیل ضعیفی بودیم باعث می شه یکی از اعضا اینجوری بشه و اینجوری کنه با خودش، یا اینجوری کرده که همون اندک شباهت را هم از بین ببره و ببرّه از ما؟ چرا اینجوری کرده است خودش را؟! خیلی سال قبل یک بابایی از اهالی آبادی می گفت ما هر فلان وقتی یکبار همه را دعوت می کنیم دور هم که بچه ها همدیگه را بشناسند بدونند چه نسبتهایی با هم دارند و رابطه ها قوی بشه. من یادمه قدیم، خیلی قدیم، از این رفت و آمد ها داشتیم فقط با عمو ها، و اندکی با خاله ها، و سالی یکبار با عمه ها، منتهی، بعدها کم و کم و کمتر شد و قطع شد تا رسید به فوت بابام. اونجا همه بودند ولی من دیگه بعضا دختر خاله ها دختر عموهامو هم نمی شناختم حتی!! بچه بودند دیده بودمشون بعد دیگه ییهو ندیده بودم و اینها شکفته شده بودند و من هاج و واج...

یک عمویی داشتم هر بار تماس می گرفت تمام کوشش را می کرد به من اثبات کنه بیخود رفته ام خارجه. شنیدم فرزند برومندش آرزوی سفر آلمان داره این روزها...

یک دوستی هم داشتیم از از سرسپردگان ضحاک. ازش خبر گرفتم داره می ره روسیه برای ادامه کار! جالب است روزگار! خیلی و حشتناک است روزگار! تخم ارزن بکنی زیر خاک، اگه هزار قل هو الله هم بخونی، گندم ازش در نمیاد!! ساده است، اما وحشتناک!! وقتی می کاریم نمی دونیم چی در میاد! وقتی می میریم یا پیر می شیم و قدرتی برکاری نداریم یا وقتی نیست برای جبران، می بینی یک چیزی می شه که دلمون نمی خواست!