کلا خیلی فضول شده ام!

رفتم عکس این بابا، پسر همسایه مون را نگاه می کنم، دقیییییق عین بابای خدا بیامرزش شده است! باباش هم پیرمردی بود لاغر و تکیده و کج، به سختی می شد چشم تو صورتش پیدا کرد از بس ریزه بود چشماش! اینها که نژاد است بماند، تمااااام ریش و موی سرش سفید است. اینم روزگار است بماند، اما چیزی که نماند اینه که مومن، اقلا ریشت را بتراش! چه حسنی داره عینهو جاروی توالت یک دسته بودن که یک عالمه الیاف به سرش چسبیده؟! بتراش این لامصب را بلکه روحیه ات عوض بشه، اعتماد به نفست شاید بالاتر بره، شکلت به آدمیزاد بیشتر شبیه بشه. نه که یک گندلی سفید باشی سر یک دسته کج!

من همیشه وقتی بچه هم که بودم دوستان و همکاران بابام را میدیدم که ساکن اصفهان بودند و برای کاری اومده بودند آبادی، خیلی تر تمیز و شیو و شیک و مرتب بودند. طبعا اونها چون از راه دور میومدند به خودشون رسیده بودند و در قیاس با همکلاسی ها و هم سن های خودشون که تو آبادی بودند و چه بسا سال به سال کفششون را پاک هم نمی کردند چه برسه که واکس بزنند و چه بیشتر برسه که کفش نو بخرند! محسوس بود تفاوت ها و از قوی ترین انگیزه هایی که باید بیام بیرون از اونجا!

آبجی مسخره می کرد می گفت اگه اونجا مونده بودی الان یک اوستا فلان شده بودی برا خودت! اوستا عباسی، اوستا اصغری، یک اوستایی،

به همین شهرت و نام،

به همین سوی چراغ...

من عاشق چوب بودم و نجاری، حیف که کسی ما را تحویل نگرفت و گرنه بیشتر با زندگی حال می کردم بعنوان یک نجار...