یک فیلمی بود فکر کنم از آلمان نازی، زمانی که داشت عقب نشینی می کرد. نظامی ها ایستاده بودند و افسر ارشد آخرین نفر از ساختمان خارج شد و در را بست و قفل کرد و کلید را، بعنوان یادگار شاید، گذاشت توی جیب یونیفرم خودش! صحنه ای که دوربین ضبط می کرد و یک دیالوگی هم داشت... یادم نمیاد...

دارم فکر می کنم با این روالی که در پیش گرفته شده من اون افسر ارشدی خواهم بود که در این دانشکده را قفل میکنم و کلیدشو می ذارم تو جیبم و می رم!!

اساتید یکی یکی حذف شدند، بازنشستگی، مرگ و آلزایمر. دانشجوها یکی یکی رفتند و تازه هم کسی نیومد. و الان من موندم و مصری! مصری هم عنقریب به مشکلات خواهد خورد. نه فقط بخاطر ازدواجش، که بورسیه اش یکسال و نیم دیگه تمام می شه در حالی که درسها و کارهاش از من عقب تر است و هم خودش هم استادش هنوز گیج هستند که چه می خواسته اند بکنند...