خواهرم عکس و فیلم یک خونه را فرستاده، می گه چهارصد هزار پوند است.
چققققققدر من دلم اون خونه را می خواد!!
اگه صد هزار پوند داشتم و یک شغل که بقیه اش را بانک وام بده، می شد بخرمش! خیلی قشنگ بود! مال یک پیرزنی بوده که گویا فوت کرده است و الان خونه را گذاشته اند برای فروش. آدم دوست داره تو همچون خونه ای، در کمااااال آرامش، بمونه تا بمیره اصلا!
بنگاهی های اونجا از هر خونه ای یک سری اطلاعات را روی سایت به اشتراک می ذارند. عموما بیست تا عکس هست و یک فیلم کوتاه. از بیرون خونه شروع می شه فیلم وارد می شه اتاقهای مختلف را سر می زنه می چرخه همه جا را نشون میده و تمام.
خوبی ماجرا اینه که خونه را با همه وسایلش می فروشند، چه یک مبل زهوار دررفته باشه یا موکتهایی که آغشته به انواع پشم و شاش سگ و گربه است چه یخچال فریزر و لباسشویی و کمد و جا رختی و حتی قالیچه و میز و صندلی های تو حیاط. همه با هم. همیشه هم خوب نیست البته خیلی چیزها را می خری ولی باید بندازی دور عملا! مثل همون موکت که گفتم! باری.
من، دلم خونه می خواد! یک خونه قشنگ.... مهم نیست چقدر کوچیک، اما قشنگ! حتی همین اتاق را هم اگه بهم می فروختند که بدونم مال خودمه، کلی ذوق می کردم! منتهی،
یک خونه می خوام که بتونم توش نون و کیک بپزم،
و توش سبزی بکارم،
و توش یک سگ نسبتا درشت هیکل را نگه دارم!!
یکی که هر روز ببرمش قدم بزنیم با هم،
و همیشه و هر بار تو اون قدم زدن سرحال و پر انرژی بشه،
بی غر،
بی نق،
بی استثنا!!
فقط شادی!
فقققط!