نمی دونم گروه چی بود، اما یک گروه بودند،

خانومه، یک دامن توری سفید پاش بود، زیر این دامن یک لامبادای سفید صدفی. سر میدون اصلی شهر، کنار پیاده رو، ایستاده و نشسته قهوه می خوردند و تو سر و مغز هم می زدند. نشد بایستم بقیه را نگاه کنم. یک آقایی که بالاتنه اش لخت بود اما زیر هر دو کتفش دو تا جای بریدگی داشت هر کدوم دو سانت. انگار بخیه زده باشند براش، رنگ پوست همونجاش فرق می کرد با بقیه حتی...

تو دانشکده و زیر پوست رخدادها، چیزهایی در جریان است. مثلا فالستو که دانشجوی بسیار مبرزی بود و به عشق اینها سالها عمرش را اینجاگذرونده بود، گویا قهر کرده است و پیشنهاد تدریس و کار را رد کرده است. گمان می کنند در کنفرانسی که گذشت با کسی آشنا شده و پیشنهادی گرفته است. به استادش می گم شما کلی آشنا داری به کسی یا جایی معرفی اش نمی کنی؟ می گه من حمایتش کرده ام با مقاله هایی که باهاش داده ام، معرفی اش کرده ام! تو دلم داشتم فکر می کردم که مومن، اون تو رو معرفی کرد نه تو اونو! وگرنه چرا من یا مصری تا الان بعد از چهار سال یک مقاله هم نداده ایم؟ تو که همون آدمی! پس دانشجو چیز دیگری بوده است. جالبه که حتی پشت سر دوست دختر این بابا هم حرف می زنه که معلوم نیست چی تو سر دارند و دختره هم هیچوقت محقق خوبی نبود. با خودم فکر کردم عجب نمک نشناسی هستی تو! پارسال که اومدی کمبریج و محل سگ بهت نمی دادند این دو نفر کلی تو رو تر و خشک کردند مردک!!

باری، به نظر می رسه که فالستو بار اینها را زمین گذاشته و به شدّت دنبال خر می گردند که بارش کنند! دوشنبه با من و مصری جلسه گذاشته خانوم چی، به مصری اخطار دادم که حواسش باشه، خودمم باید شش دانگ و زبر و تیز و بز، مراقب باشم که حمالی بیخود برای اینها نکنم. زنیکه می گه هنوز پروپوزال منو نخونده است! ابله.

یک ست تست انجام دادم. جالب بود. کارهای احمقانه و ایده های احمقانه خیلی وقتها جواب می ده! در واقع جواب بعضی سوالات خودمو تونستم پیدا کنم هرچند، پروژه ام حل نشد نامرد!

منتهی حل می شه. بالاخره یکبار یکروز تو یکی از همین ایده های کودکانه، راه حلش را پیدا می کنم. تا اینجای درس خوندنم حداقل این برام مسجّل شده که خیلی از فرمولها، گرافها، راهها و متدهایی که الان سالهاست روش کتاب نوشته می شه و هر ابلهی تو یوتیوب ازش کلیپ می ذاره، صرفا یک ایده ساده بوده، یا یک مشاهده معمولی که همه از کنارش رد می شده اند. راه حل مساله من هم، درست جلو چشممه، فقط باید ببینمش. یک موقعی هراس داشتم از ارائه پروپوزال، و از دفاع پایان نامه. بعدها که کارکردم فهمیدم ترسم از دست خالی بودنم بوده است. کم کم که زمان می گذره و می فهمم چی به کجاست، از قضا بدم نمیاد برم تو جلسه!! می گفت شما اگه چیزی را درک کرده باشی می تونی به ساده ترین زبان برای مخاطب خودت بگی ازش. کاری که توی سمینار گذشته کردم همین بود، بخشی را که فهمیده بودم گفتم، برای همینم خوب شد. عالی شد در اصل...