حوالی شش عصر، به وقت ما
مایارا آخرین راند ها را داره می ره. ریز و با ناله هایی از ته گلو.
اذیت شدم این هفته. خیلی زیاد. هنوزم درد دارم. واقعا الان معتقدم قبل از ازدواج زوجین باید همخوانی سکسیشون را با هم چک کنند! مایارا اگه زن من بود قطعا ارضا نمی شد! نمی دونم این پسره چطوری می تونه چهل و هشت ساعت بی وقفه کار کنه! چی می خورند اینها اصلا؟ نمی دونم. فقط می دونم لازم و ضروری است که چک بشن آدمها، قبل از اینکه گیر هم بیفتند با ازدواج!
سرد شده یکم. شش دقیقه دیگه شوفاژ را روشن می کنند...
نون ندارم، یکم نون سوخاری هست. گزینه خوبی است به نظرم! باید بازم ازش بخرم. فردا میوه و نون باید خرید کنم. چرا هیچی دیگه لازم ندارم؟!! خیلی زندگی خر است! تمااااااااااام راهروهای فروشگاه را از جلو چشمم رد می کنم، هیچی تو هیچ کدومش لازم ندارم، ولی دلم می خواست داشتم و می رفتم خرید!
روانی شده ام!