انگیزه
فرموده اند که:
سلام...
شاید برای شما جالب باشه گفتن این موضوع... بنده روزمره گی های شما رو میخونم، و اصلا دلم نمیخواد مهاجرت کنم. شاید چون شما پیاز داغ ماجرا رو زیاد نمیکنید. شاید واقعیت عریان و تلخی در کلام شما نهفته ست، که اسمان همه جا یکرنگ است و ادم تنهایی خودش رو همه جا به دوش میکشه.
خلاصه این تاثیر وب شما در مغز بنده هست. مرسی.
اما پاسخ من!
عزیز دل برادر، ببخشید که صریح صحبت میکنم باهات منتهی،
بیییییخودی کون گشادی ات را به گردن من ننداز رفیق!
تنهایی شاید همه جا باشه منتهی،
می گن اگه هزار بار هم از یک راه بری، هزار با به همون مقصد می رسی! پس حداقل کار برای رفع تنهایی، اگه فرض کنیم تنهایی مشکلی باشه که قراره چاره بشه، اینه که یک تکونی بخوری! من اینجا هم تنهام چون برخلاف خیلی ها وقتم را توی بار و تو ساحل و تو کافه ها نمی گذرونم. شما بیا، عین اینها زندگی کن، حتما هزار تا دوست پیدا می کنی بلکه یکی اش هم اون نصفه خودت باشه. وانگی،
شما یک لحظه به اطرافت نگاه کن از هوای آلوده ا ی که نفس می کشی، تا مواد غذایی آلوده ای که می خوری، تا یاس و نا امیدی و بطالتی که بر همه اطرافت و اطرافیانت حاکم است، اینها را نمی بینی؟ اینها بهت انگیزه نمی ده؟ فکر نمی کنی اگه از میان اونهمه پارازیت و اونهمه اخبار بد و اونهمه سمی که به طرق مختلف بهت شیاف می شه خارج بشی، ممکنه دوران کهولتت رو تخت بیمارستان سپری نشه! منکر اینی که اینهمه سرطان و مرگ زودرس را محیط داره به مردمان ما تحمیل می کنه؟ این بهت انگیزه نمی ده که تکون بدی ماتحتت را؟ فقط چون تنهایی همه جا تنهایی هست نشسته ای سر جات تشکر هم می کنی؟
زندگی سخت است عمو. در غربت سخت تر! چون دغدغه های فامیل و وطن و ... از بین نمی ره که هیچ، مشکلات تازه ای هم اضافه می شه منتهی، آدمیزاد باید دوسال بعد خودش را هم ببینه. پاشو پاشو جمع کن خودتو دیدن خارجه خییییییییییییلی هم خوبه. کجای دنیا می تونی صبح که از پنجره اتوبوس بیرون را نگاه می کنی منظره هایی ببینی که به وجد میاردت؟ دوتاش که امروز دیدم اینهاست، نمی خوای بیای ببینی؟:
دخترک،
با باباش،
درحالی که بپر بپر می کردند
لی لی کنان،
همگام و همزمان،
تو پیاده رو جایی می رفتند.
دختر به زور دبستانی بود، و پدر، شاید هم سن من،
شاید مسن تر!
شادمانی در جز جز صورت جفتشون پیدا بود...
دست تو دست هم،
ریتمیک،
بالا پایین می پریدند و می خندیدند و می رفتند...
دومی:
همینجور که اتوبوس داشت به ایستگاه نزدیک می شد از کنار مردی گذشتیم که دختر بچه موبوری را بغل کرده بود و شانه به شانه اتوبوس می دوید و کم کم عقب می افتاد. بچه، با چشمهای حیران نگاه می کرد که تمام آب و روغن من برای چی داره قاطی می شه، چرا می دوی پدر من؟!!
تو ایستگاه، هیچ کسی نمی خواست سوار اتوبوس ما بشه منتهی یک نفر باید پیاده می شد.
دو سه نفر تو ایستگاه دست گرفتند، اینجا تا دست نگیری اتوبوس نمی ایسته.
وقتی اتوبوس ایستاد و در را باز کرد کسی سوار نشد!
یکی از نفرات اشاره کرد به عقب اتوبوس،
همگی اتوبوس را نگه داشته بودند که اون آقا و دخترش برسند.
کسی عصبانی یا حتی معمولی نبود،
همه لبخند رضایت داشتند.
آقاهه رسید و اومد بالا و من می دیدم که این جماعت پیاده کم کم نیششون تا بناگوش باز شد و شادمانی وجودشون را فرا گرفت!
نگو مادر خانواده با دختری که می تونست بدوه، از عقب میومدند و دخترک دست تو دست مادری قطور، انگار در مسابقه دو با همکلاسی هاش شرکت کرده، همچنان که می دوید می خندید و حرف هم میزد و شلوغ می کرد!
هیچ کس از مسافر ها حتی غر نزد
رسیدند،
سوار شدند،
دخترک به خط پایان مسابقه رسیده بود و از شادمانی نمی تونست درست حرف بزنه درحالی که نفسش پس افتاده بود،
از زبون نمی افتاد...
اتوبوس حرکت کرد،
تمام مسافران منتظر در ایستگاه، به غایت شادمان بودند...
وخ بیا!