سی ام سپتامبر!

از اون روزهایی است که انگاری می خواد روز من نباشه!

هشت و دو دقیقه توی فروشگاه بودم. اقلا بیست نفر قبل از من اونجا بودند! نون نیم بها هیچی نبود. مطلقا. دیگه این سری نون پر بها برداشتم. همونو، منتهی تازه. وقتی رسیدم خونه و برش زدم یک کوره هایی از عطر نون داغ ایران را می شد استشمام کنم. می ارزید...

یک ماهی خریدم، با سر و دمب! سر صبحی رفتم آشپزخونه و تمیزش کردم و برش زدم ولی فعلا چیزی بهش نزده ام که مزه بگیره...

این شازده هم ساعت ده گفت که می خواد بره باشگاه و شنبه بازار را بعد از دوازده می تونه بیاد. صبر می کنم، ولی خب امیدوارم به ته بار نرسیم و بشه خرید هم بکنیم. دیگه چاره ای نیست. تا اون موقع کار میکنیم.