دیشب داشتم شام می خوردم،
پلو ماهی، جاتون تهی،
مافالدا پیام داد که برو تو بالکن اتاقت.
فکر کردم که آتشبازی ای چیزی هست، خوشبختانه تنبونمم پام بود پاشدم قاشق به دست رفتم بیرون، می بینم تو آسمون خبری نیست. بعد از بالکن طبقه بالا دو نفر برام دست تکون میدند و جیغ می کشند!
مافالدا بود. اومده بود به دانیال سر بزنه. قبلا اینجا ساکن بود مافالدا منتهی تز که داد طبق اصول اخلاقی خوابگاه را تخلیه کرد و رفت خونه اجاره کرد. رابطه اش با دانیال خوب بود. با هم جزیره رفتند و دیروز فهمیدم خرید می رفته اند و ساحل می رفته اند و الخ. نه که خبری باشه ها، خیلی سلامت از قضا. خلاصه، تا بیان بیان پایین یکم جمع کردم و اومدند و نشستند و دو ساعتی گپ زدیم. تخمه ندیده بود! تخمه کدو داشتم برای بار اولش بود می دید می پرسید پوستشو میکنید توشو می خورید؟ گفتیم آره! گفت چیز رایجی نیست اینجا و اون مغزش را گاهی روی سالاد می ریزیم فقط.
کشک را نمی شناخت، تمبرهندی را فقط توی غلاف و پیله اش دیده بود که شیرین هم هست و اون مدل خشتی که ترش مزه می شه را نمی شناخت. می گفت غوره را نمی چینیم و نگه می داریم برای انگور یا شراب. کلا چیزی به اسم آب غوره گرد غوره براش بی معنی بود. سماق را ولی بلد بود بهرحال. جالب بود. به همین کسخلی ها گذشت. بعدش هم رفتند که لباسشو از طبقه بالا برداره، دیگه کفشش را نپوشید! گرفت دستش پا برهنه راه افتاد!
جالبند مردم!
چقققققدر انسان بودن زیباست!
بخدا!