آدمیزاد بهانه می خواد برا زیست!
و بهانه می خواد برای شادی!
من خوردنی هامو که می خورم،
باید بگردم دنبال بهانه!!
الان قهوه ام را هم خوردم. راستی، قهوه دیگه چیز بد مزه وحشتناکی نیست برام. دو هفته میشه که قهوه جوش خریدم، تقریبا مرتب روزی یک قهوه را بار گذاشته ام برای خودم. هنوز با شکر می خورم البته و توش شیر نزده ام. دارچین هم یادم می ره. بدک نیست! بخصوص از بوی قهوه خیلی خوشم میاد یک گاهی دلم می خواد فقط بوش بیاد! ژولی دماغ که اتاقمون بود گاهی روزها اول صبح قهوه می خرید از ماشین میومد، که بتونه با خودش آشتی کنه و کارشو بکنه. اون روزها بوی قهوه یک لحظه به مشامم می خورد لذت می بردم...
دیروز رفتم فروشگاه شیرینی زبون خریدم. درواقع یک چیزی اشباع از آب شکر!! یک عالمه اش را هم دیروز تا حالا خوردم!! هوس کرده بودم. گاهی که یک چیزهایی می خرم از این دست، خواهرم که می شنوه می گه این چند سال چکار میکردی در نبود اینها! و من واقعا نمی دونم چطور دوام آوردم! خیلی سخت بود. خیلی انگیزه می خواد در غربت زیستن.
ماشین لباسشویی را عوض کردند، دیگه کارت نمی کشیم مستقیم پول باید بندازیم. آنجلا اطلاعیه داده بود و رفتم که شارژ کارتمو ازش پس بگیرم. 16.2 یورو تو کارت رختشورخونه ام پول بود. یک ماشین بزرگتر آورده اند که لابد بهتره. کلا مردم چهار یا چهاریورو و نیم می دن برای هر شستشو. ایده خوبی است به نظرم.