من، باز رها شده ام.

باز، ایده ای برای دنبال کردن ندارم! تستی به نظرم نمی رسه، فکری تو چنته ندارم.

به خواهرم می گم باز هم فهمیدم که یک چیزی که باید کار می کرد، بهش ایمان داشتم، انتظاری که من داشتم را برآورد نکرد. باز هم فهمیدم که اشتباه است!

می گه از بس منفی هستی تو تحقیقاتت هم همه اش منفی ها را کشف می کنی! می گه درونت را درست کن تا درست بشی!

شایدم راست می گه ها. اینهمه آدم اینهم مدت با همین تقریب ها و تمثیل ها علم را بردند جلو، دقت کار براشون کفایت می کرد. خداشاهده بیست سال است خانوم ما از یک تقریب نون خورده، دلش هم شاید می خواسته که اسم و رسمی در کنه با فهمیدن مشکل کار و حل کردن یک مساله ای منتهی، نشده، نتونسته، شاید نمی شده، بهرحال وا داده و اینم رسیده به اینکه خب باید تقریب زد منتهی الان تقریب یک تازه کار با منی که بیست ساله تجربه دارم فرق می کنه، و فرق هم می کنه خدایی، بعد من اومده ام می گم تا راه دقیقش پیدا نشده همه این شعرهای شما کس شعر است نه بیشتر.

بدبختی اینه که منم بد نمی گم! منم درست می گم. اما کار اونها هم درست بوده است.