آدمیزاد، تسلیم می شه!
یک زمانی که می رفتم خونه خواهرم که اونها برن مسافرت، از اولین کارهای من این بود که باطری های ساعت دیواری را ازش در می کردم.
چون تاق و تاق کردن منظمشون نمی ذاشت بخوابم.
دیشب، خوابیدم، می بینم یخچال اتاقم قار و قار خودش که هست هیچ،
علاوه بر اونها تمام کاسه بشقابها و قاشق چنگال داخلشون هم با ارتعاش یخچال صدا می کنند. یک چیزی بود شبیه اینکه یک بنز خاور تو اتاقت روشن باشه درجا کارکنه بعد خاموش کنه مجدد روشن کنه. منتهی،
هنوزم داره کار می کنه.
و من عین اسب خوابیدم...
و این، همون تسلیم شدنه است...
تا جایی پیش می ره که بالا سرت طبل هم بزنند، شیون هم بکنند، تو دراز به دراز خوابیدی و به تخمت هم نیست اصلا!
مرگ را عرض می کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 12:4 توسط مسیح
|