کل برنامه مفید دوشنبه های ما یک کلاس رقص است، اونم امروز کنسل شده!

بیشعورها بهم پیام ندادند رفتم روی اپ می بینم کلا کلاس را نیست! پیام دادم به استااااااد، می گه ببخشید من چایدم!

بسکه لخت گشت!

والله!

خلاصه که همه سرما می خورند، مراقبت بفرمایید.

حالا این هفته جمعه می رم با لینکونی ادا ورزش کردن را در میاریم، عیب نداره. نمی دونم لینکونی چشه، پارسال خیلی خندان و شاد بود اما امسال مشخصا یک غمی به دلش هست. یک مرد جوان برزیلی است که روزگار باهاش نساخته زیاد! نه قیافه ای داره، نه با اینکه ورزشکار هست چیز قابلی شده! یعنی به چشم نمیاد که این بابا روزی ده ساعت داره ورزش می کنه. آریانه هم همینطور است. اون یک دختر جوون پرتغالی است که لابد لیسانس ورزش گرفته و برخلاف تصور خودش که فکر می کنه خیلی خوش تیپ و استیل است لابد، اصلا حس نمی کنی این ورزش می کنه. میدونید، هر چیزی باید ببرازه به یکی. به خیلی ها نمی برازه! مثل لوند بودن که تو ذات خیلی ها هست، تو خیلی ها نیست! صبح از تو اتوبوس نگاه مردم می کردم یک دختره منتظر بود بعد موبالشو جوری دستش گرفته بود که دقیقا می تونستی ببین بهره ای از لوندی داره. فرم انگشت ها، نه که فکر کنید کار خاصی هم کرده بود. نه. فقط فرم دست گرفتن یک موبایل، حرکات...

بگذریم.

شیر سرد ریختم تو قهوه داغ، برید! کم بود دیگه خوردمش، ولی بار آخرم بود که شیر به قهوه زدم! از بوی شیر تو قهوه بدم اومد اصلا. حالا خدا کنه فاسد نبوده باشه نکبت.

خیلی روز گرمی بود. یکربع به ساعت سه تصمیم گرفتم که بیام خونه. قبلش هرچه تلاش کرده بودم یک پرینت بگیرم ببرم بانک، همه پرینترها راهشون بسته بود. یکی کاغذ نداشت یکی فکر می کرد کاغذ توش گیرکرده و می گفت فلانم کنید منتهی می کردی هم درمان نمی شد یکی دیگه اش رمز را باید وارد می کردم و با کارت و تاچ باز نمی شد خلاصه قسمت نبود پرینت بگیرم.

تو ایستگاه اتوبوس شاید بیست دقیقه نشستم. بعد که اومد هم فاجعه آمیز بود. فکر کن خیلی شلوغ شد بعد همه حوادث ممکنه هم تو همین سفر رخ داد! از دیوانه ای که سوار شد و بخاطر بلیط نداشتن راننده پیاده اش کرد و کلی طرف طول داد ی حتمل کلی فحش به همه داد بعد هم که پیاده شد تا می تونست با لگد کوبید به اتوبوس! بعدش یک خانومه را که اسکوترش را هم می خواست بیاره تو اتوبوس همگی پیاده کردند!! نمی دونم قانونش چیه، می شد بیارن ولی لابد شلوغ بود باید پیاده می شد. قشنگ پیاده اش کردند! منتهی کلی طول کشید! بعد ترافیک ترافیک ترافیک اصلا یک فاجعه ای است این مدرسه رفتن بچه ها.

حس می کنم دلم می خواد درد بگیره. لامصب این شیره فاسد بوده گمونم.

دیروز پسوورد عوض کردم، امروز به نت وصل نمی شد نامرد. کلی تلاش کردم تا شده بالاخره.

اصلا معلوم نیست چرا بعضی روزها اینجوری است! شنبه ای گل کلم خریدم ترشی درست کنم دیدم سرکه ندارم. الان رفتم سر گل کلم می بینم بوی گه می ده!! فکر کن این محصول وقتی سالم و تازه هست بوی چس می ده حالا کافیه از یک سمتی هم شروع کرده باشه به فاسد شدن، می شه خود شخص توالت!! دیگه کلی اش را بریدم ریختم تا بلکه فردا پس فردایی گذرم بیفته سرکه بخرم ترشی اش کنم.

دیگه چی؟

وحشتناکترین مورد این بود که یک منشی بی مقدار برای ارسال یک ایمیل به استادم و سوال کردن در باره اینکه کیو بذاریم ممتحن فلانی، یک هفته طول داده!! تازه هنوز هم می تونه و می کنه! و من هیچ کاری از دستم بر نمیاد. با کاری که با خانوممون کردم هم دیگه نمی تونم بهش بگم تو پیگیر باش. در واقع می گفتم هم نمی کرد.

چه کنم با این غم حالا؟!

دلم اگه درد بگیره، خودمو نمی بخشم. همیییییشه به خودم می گفتم کسی که کسی را نداره ازش نگه داری کنه، گههههه می خوره مواظب خودش نباشه که مریض بشه! و حالا بخاطر یک قاشق شیر، ممکنه کار بالا بگیره!

آدمیزاد ابله دنیا میاد احمق از دنیا می ره...

نوشته کنار وب توصیف آری از روح پر فتوح من است! نقد و نظری اگه کسی داره، می شنوم!