من، نرفتم مدرسه!

گاهی فکر می کنم یعنی چطوری ممکنه من یک زمانی برگردم به بازار کار که باید سر وقت بری سر وقت برگردی؟ حتی قراردادهای بعضی از دوستان که ریسرچری است و باید ساعت بزنند، خیلی وحشتناک است! آدم باید بتونه محلی را که بهترین راندمان را داره و از کارش لذت می بره انتخاب کنه. همینطور ساعت کار کردنش را! الان یک مدتی است شده تا دو نصف شب بیدارم و یک کاری می کنم. مزه می ده! یا گاهی تو دانشگاه اصلا مغزم قفل است و دوست دارم پشت میز اتاقم کار کنم.

یعنی آینده کاری من چطوری می شه؟ این فراخت را می شه درز هم گرفت؟!

برنج خیس کردم و ماهی را هم یکم آماده کردم برای ناهار. سیر رنده کردم روش و زیرش سرکه ریختم. روی سیرها نمک و فلفل هم پاشیدم. بعدا باید بزنم توی آرد و سرخ کنم. دلم نمیاد یک تخم مرغ براش بشکنم نسبت ماهی ام به تخم مرغ خییییلی کم است و تخم مرغه مصرف نمی شه، باید خود تخم مرغ را هم سوا سرخ کنم که دوست ندارم فعلا و الا باید ماهی را اول خشک می کردم، بعد می زدم توی سفیده تخم مرغ، بعد توی آرد سوخاری و ادویه، بعد سرخ می کردم! ماااااه می شد!

حالا شایدم این کار را هم کردم! خدا را چه دیدی...

گششششششنمه شدیدا!