پنج عصر به دل خوش پا شدم که برم بانک، برای بار سوم درخواست کارت اعتباری بدم. رفتم و صف بود و خدایی یارو خیلی زود اومد سراغم و کارهامو کردم و اومدم که بازم بهم ایمیل بزنند یا برام کارت را بفرستند.
تمام که شد گفتم برم مدرسه ای که کلاس زبان ثبت نام کردم ببینم چرا ایمیل نزدند. قرار بود خبر بدن شروع کلاس را. رفتم، می بینم روز اول کلاس است، و سه ربع دیگه شروع می شه!! دیگه همون حوالی رفتم یک مداد خریدم و منتظر شدم تا کلاس شروع بشه. سه تا ایرانی بودیم. مهسا 21 ساله و یک پسر عقب افتاده. مهسا هم انگار زود رسیده بود، یک جور بدی به دل نمی نشست. 21 سالش بود وقتی معرفی کرد توی کلاس. دکترای فلان می خوند، بعد کلا تنبونشو کنده بود پاهای بی ریختی داشت. بی ریخت نه ولی خیلی دمبلی بودند بعد انگار زود شلوارشو کنده باشه هنوز حس می کردی این یا باید بلند تر می شد یا باید توپر تر می شد. مسخره اش این بود که شوهرم شوهرم هم می کرد!!! فکر کن ما نمی تونیم یک دختر چهل ساله را از جاش تکون بدیم این نیم وجب سر از تخم در کرده اومده شوهر هم کرده و خدایی چقدر نچسب بود. نه که بگم تحویل نمی گرفت ها، عین بچه ای که ادای بزرگترها را در میاره، خیلی نچسب بود.
پسره هم منگل بود خدایی. اونم موقع معرفی خودش فرمود که اسمش کاظم هست بهش می گن کازی! من، هرچه فکر می کنم که این بی هویتی است، این دلقک بودن است، این ذوب در خارجه شدن است، این چیه، این چه فضاحتی است، نمی فهمم. کازی!
بجز من و کازی یک آقای ایتالیایی که زنش پورتویی بود تو کلاس بود، بقیه خانوم! از بازنشسته تا این مهسای نورسته! از اوکراین، ونزوئلا، هند، مراکش، کلمبیا. یک دختره که با مامانش هر دو اومده بودند کلاس! چقدر هم دختره از خود مامانه هم زشت تر در اومده بود! درود به روان هیتلر و ایده اصلاح نژادش خدایی. باری،
نشون به اون نشون که ناخواسته سه ساعت تو کلاس نشستیم و این برنامه دو روز در هفته تکرار می شه تا نه ماه! فلانم گسسته عملا.
برگشتم هرچی داشتم را خوردم، برای ناهار فردا کوکوی سیب زمینی درست کردم اینقدر هم دستم بزرگ است که سه سانت ضخامت کوکو شد! نمی پزه خب، ولی منم حوصله ام نمی شه دو سری سرخش کنم!! کلفت و خمیر ریختمش رو هم دیگه. حالا اصلا کی گفته من باید فردا مدرسه برم؟!
ولو شده ام! ولم کنند نمی رم مدرسه هم. ولی کارم هم پیش نمی ره نامرد. چه کنم؟ نمی دونم.
معلممون یک خانوم سن بالایی بود. چقدر عاشق کارشون هستند. از خدمه تا معلم! خدمه، نذاشت وارد سالن بشیم. همون دم در نگهمون داشت. سر ساعت که شد اومد و کلاس اولی ها را صدا زد، همراه یک خانوم دیگه فرستاد سمت کلاس. خیلی با پرتیژ! بعدش ما کلاس سومی ها را همینطور همراه یک راهنما به سمت کلاس هدایت کرد. بین کلاس رئیس مدرسه اومد، خوش آمد گفت، یکم با خانوم زبانمون فلان همو جلو همه مالیدند، بعد رفت. انگار که خیلی خیلی کار بزرگی کرده باشه، تا مدتها خانومه تو کف بود! قرار شد 7.6 یورو هزینه بیمه بدیم فقط. جزوه ها را بهمون می دن. بجز معرفی و حرفها و قرار و مدارها، دو تا فیلم یوتیوب توی طرح درس بود که برامون پخش کرد و صحبت کردند. من که نمی فهمیدم. آخر کلاس پنج دقیقه زمان بود فکر می کنید چکار کرد؟ رفت روی یوتیوب، فلان خواننده را سرچ کرد، گشت یکی از آهنگها را که پنج دقیقه بود انتخاب کرد پخش کرد که بشنویم! یعنی حتی وقتی که خودش کاری و حرفی و برنامه ای نداشت، به این طریق، کلاسش را نگه داشت و مدیریت کرد!
جالب بود همه چیز...
همه چیز...
چقدر ولی خسته شدم من.