خدایی شما اگه فروشنده رنگ بودی،
حاضر بودی هشششششت صبح عین بز با چشمهای پف کرده در دکونی را که نه جارو زدن داره، نه ویترین چیدن داره، نه می خوای بار پیاده کنی نه سوار کنی نه حتی یک سبدی گونی ای را بکشی بذاری کنار پیاده رو نه چیزی از اجناست گندیده نه اتفاقی افتاده یا میفته، باز کنی، عینهو دایناسور بری ته مغازه بشینی رو صندلی پایه بلندت و نگاه بیرون کنی؟
هشششششت صبح آخه؟! لامصّب!! رنگ!؟
اونسو تر، خیابونی مملو از ماشینهای خارجی که والدین پیاده و سواره اغلب چند فرزند ریز و درشت را دارند به مدرسه می برند و اونها که ماشین دارند یکی داره کاپشن تن بچه می کنه یکی داره تو پیاده رو موهای بچه را برس می کشه یکی بند کفش سفت می کنه یک دنیایی از انرژی است رنگ به رنگ! بعد قشنگی ماجرا اینه که مدرسه مختلط است و پسربچه های زردآلو هم بین دخترکهای شاد برو بیا دارند. چیزی که وااااقعا به چشم آدم میاد شادمانی بی نظیر بچه هاست! هرچه کوچکتر شادتر! و عمیق! وعمیق! به اندکی چیزی تا بناگوش نیششون باز می شه ولو این اندک یک صدایی باشه که باباشون در میاره یا یک حرکت ریتمیک باشه که به بچه ای که بغلشون است یا رو شونه هاشون سواره می دن. فکر کنید چه لطیف بوده ایم و چه شده ایم ماها! الان یکی برای شما صدای گاو در کنه، جیک بزنه، یک چیزی هرچی، واکنش شما چیه؟ واکنش یک کودک معصوم چی! کودک می خنده! ریسه می ره! حالا واکنش شما هرچقدر از اون بچه دورتر باشه، شما از آدمیت و از اصالت و از آنچه باید می بوده اید دور شده اید. دورتون کرده است غم نان و جان و در یک کلام آخوند و ادیان!
هشت و نیم، کارگرها مشغول شده اند. عبث تر از کارگر نقاش ساختمانی هم هست آیا؟ رفته بالای چهارپایه یک غلطک را بنگ سربی زده بارها و بارها و بارها می ماله روی یک آجر! اینجا خانه ها و نماها را رنگ می زنند و تو رنگ زدن هم چه جسورند! از زرد و قرمز تا خاکستری و هر رنگی تصور کنی، مییییییماله به سر تا پای منزل! و سالها تو یک خونه رنگی زیست می کنه...
بریم کار.
بعدا از فلفل ها و از پوست گردو یا چوبی که سر صبح تو لقمه ام در اومد و یحتمل دندونی را شکست، براتون می گم. نشکست ولی ضربه اش را زد بی گمان.
فعلا