یک زمانی، دلاک بودن، خفت بار ترین شغل ممکنه بود...

الانه هرکی بتونه یک سوهانی به ناخن کسی بکشه،

(کار قدیم نعل بندها)

یا چمیدونم مویی رنگ کنه،

پشمی را از بین ببره،

مشت و مالی بده،

واقعا ها! چقدر زندگی رو دور تند بود تو این دوره ما!

ریدم توش!

معلمی یک زمانی شغل بود!

شغل انبیا!!!

بخصوص اون موقع که جامعه گاو بود.

چون انبیا همه گوسفند چرون بودند و چوپون!

الان ملت مدرسه نرفته از معلمهاشون بیشتر سرشون می شه! معلومه که دیگه اون شغل نه اون ابهت را داره نه اون احترام را دیگه.

ولی، کی فکرشو می کرد دلاکی، ییهو اینهمه نون و اب دار بشه!

مطربی...

مواد فروشی...

اصلا معلوم نیست ییهو چی شده! از زمین گرمایی بگیر تااااا ...

ییهو کن فیکون شدن همه چیز.

آرمیتا هم درگذشت.

مرگ مغزی شد طفلک.

چقدر هم دختر قشنگی بود...

اون پیرکفتارهای حجاب بان مترو چطوری می تونند نفس بکشند؟ چطوری می تونند با خودشون کنار بیان؟

چرا مردم کمیته مجازات تشکیل نمی دن؟ مگه چقدر دشوار است راه افتادن دنیال این حرومزاده ها و پیدا کردن طویله هایی که توشون زیست می کنند؟

نه برای کشتن،

نه برای هیچ کاری دیگه،

صرفا برای اینکه بهشون بگی اگه گه خوری می کنی، باید منتظر عواقبش هم باشی حرومزاده!

صرفا برای اینکه مطمئن بشن پاسخگو باید باشند!

چرا اینقدر جامعه متفرق است؟! واقعا پیدا کردن محل زندگی یک بازجو یک مامور یک قاضی یک حرومزاده که به سبب جایگاهش حس قدرت می کنه، اینقدر سخته؟!

اینم اسرائیل باید برامون پیدا کنه؟