من در آستانه اینم که یک مرز دیگه از علم برام بشکنه و این، برخلاف همیشه که جذاب بود برام، ترسناک شده است!

اینکه حس کنی علم تمام شده است!! اینکه برسی به تهش! اینکه ببینی این جلال و جبروت و شکوه و پیچیدگی ها که فکر می کردی کاخ بلند و بزرگی است، کوچک شود برات. اینکه ببینی تو علم هم، هیچی نبوده یا نیست!

بحث ادعا نیست، من هنوز هم در فهمیدن آنچه دهه ها قبل کسی کشف کرده و دهه ها بعد بارها و بارها بقیه ساده کرده اند و توضیح داده اند و مثال زده اند و ... مشکل دارم، بنابراین فخر فروشی و اظهار فضل نیست، یک حسّ درونی است که از این مسیر هم به پوچی دارم می رسم!! اگه ته علم هم هیچی نباشه،

ته دین و مذهب هم که یا هیچی نبود، یا نهایتش یک توالت بی آفتابه بود با بوی تعفن ولاغیر،

چی می مونه؟

فلفل هام؟

بوته های فلفل هنوز منو به تحسین وا می داره...

ممکنه تهش برم گلخونه دار بشم؟

یا به رستورانم فکرکنم؟

رستوران را بیشتر می پسندم، می دونید چرا؟ چون سریعتر است!! چون نمی تونه شعله زیر فلفلها را زیاد کنی یا ببندیشون به آب تا پروسه رشد و محصول دادنشون سریعتر بشه منتهی، می تونی زیر قابلمه را تا خود خدا بالا بکشی و، زودتر برسی به آنچه دلت می خواست...

دارم خل می شم. چه کنم؟

خوبه پاشم برم بیرون، یکم قدم بزنم، یک بیسکویت بخرم، شاید آروم شدم...