چقدر حیف شد که هوا سرد شد. تازه فلفل های من گل داده بود. گلدونها بزرگ است و نمی خوام بیارمشون داخل. معلوم نیست وقتی بهشون آب می دم چه بلایی سر پارکت کف بیاد. وانگهی روزها که خونه نیستم اینها نور ندارند اصلا. ولی حیف شد.

بزرگترین فلفل قلمی که الان از اینجا دارم می بینم چهار یا پنج سانت قد کشیده. بقیه کوتاه ترند. خیلی کوتاه تر.

یک کاریکاتور کشیده بود، سه بخش داشت. در بخش اول یک آقایی دنبال یک مشت اسکناس که تو هوا بود می دوید. آقاهه موی مشکی و کاملی داشت.

تو کاریکاتور دوم همون صحنه بود فقط بخشی از پولها تو بغل آقاهه بود که هنوز می دوید دنبال بقیه. موهاش خاکستری شده بود و سرش کچل شده بود.

کاریکاتور سوم، تمام پولها تو بغل آقاهه بود. موهاش سفید شده بود، و برخلاف دو نقاشی قبلی، الان دیگه ایستاده بود لب پرتگاه!

به نظر من این دنیا و زیست ما آدمها پروژه تحقیقاتی یک دانشجوی بوده که اگرچه فنی اش خوب بوده اما شعور و عطوفت و فهم کمال درستی نداشته است! همه اهتمامش سر درست چرخیدن کرات و نمی دونم جز و مد و نگندیدن دریاها و اینها بوده است. به روابط انسانی که رسیده، گوش تا گوش فقط گوزیده! یادمه بابام که بیمارستان بود و بحث عمل قلب براش مطرح بود من یککم سرماخورده بودم. عموام بهم گفت اگه عملش کنند اینکه شما سرماخورده کنارش باشی خییییلی خطرناک است براش. بحث انتقال بیماری بود و مقاومت کم بدن و ...، و من چه غصه ای به دلم بود از اون سرماخورده بودن. الان دیدم فاطمه سپهری از زندان پیام داده و شرح حال 13 ماه اسارتش را گفته و یکی اش این بود که بعد از عمل باز قلب می برنش زندان در جایی که می گفت بسیار کثیف بوده است...

و هنوز هم ادامه داره ماجرا...

و برای همین هم هست که می گم اونی که بشر را خلق کرد، گووووووش تا گوووووووووووش در خلقت انسان خرابکاری کرد!

بحث اون پیرخرفت و عروسک گردانهاش نیست ها، بحث همین خود ما پر و پایی ها هستیم که اوامر اون شیطان را اجرا می کنیم، چه در قطع کردن حقوق حقّه امثال ایشون، چه زندانی کردنشون، چه این حجم از قساوت و دنائت!

خود ما داریم ظلم می کنیم،

و خوبه که پای خودمون در حلقه اعمالمون گرفتار است! اگه غیر از این بود ستم بود!

ما هم باز نشسته می شیم، ما هم پدر می شیم، ما هم صاحب شعور و فهم ممکنه بشیم، و اون زمان یک عده نفهم نوپا، خود ما را شکنجه می دن!

مصطفی چمران معلم جنگهای نامنظم بود،

در جنگ نامنظم، از پس کلّه، خلاصش کردند!!

از این روشن تر؟

هرچه کنی کشت، همان بدروی...