ولید، پسری از الجزایر، فکر کنم، عربی و فرانسه صحبت میکنه اما انگلیسی نه.

اینجا مهمان است و نمی دونم چه می کنه واقعا. باید اقرار کنم که از من خیلی دل زنده تر است و گمونم تو همین چند ماهی که اینجا اومده تمام اروپا را گشته.

ولید، از شدت گشنگی، دهنش را که باز می کنه بوی سگ مرده ازش در میاد! عموما بعد از ساعت دوازده میومد دانشگاه، یک سیب می خورد، یکم پاورپوینتی را بالا پایین می کرد، عصبانی می شد، پا می شد می رفت!

تو خوابگاه هم ولید با سه تا دختر از کشور خودش از دم غروب تا آخر شب تو آشپزخونه اند و راجع به خدیجه و رسول، صلی الله علیه وسلم! بحث می کنند. ندیدم بحث هاشون از 1400 سال قبل جلوتر بیاد.

دیشب تنها بودیم من ظرف می شستم اون غذا می پخت بحث ازدواج شد بهش گفتم یکی از همینها را بگیر. می گه نه نه نه نه! اصلا از الجزیره زن نمی خوام. استدلال که می کرد، عین ده سال قبل خودم بود!!

این خیلی دردناک است که خودت را، گذشته خودت را وقتی مجسم می بینی، اونو مجسمه ای از بلاهت و خریّت ببینی! و این اتفاق با حضور ولید برای من افتاده است.

باری. می گه دختر از مصر دبی فلسطین از هرکجا باشه می خوام اما از کشور خودم، نمی خوام. می گه نه که دختر خوب نباشه ها اما دلم می خواد با باقی فرهنگها آشنا بشم به واسطه ازدواج. منم معتقد رودم ازدواج فامیلی مخصوصا زندگی به سبک کرم خاکی است که خودش دو نصفه می شه هر نصفه رشد می کنه مجدد! باری،

بهش می گم همه جاهای دیگه دختر خوب هست منتهی قطعا کسانی هم همونجاها هستند که خوب ها را ببرند و بدها می مونه برای تو! از همون کشور خودت بگیر! نیشش تا بنا گوشش باز می شه و می خنده و همزمان بوی سگ مرده تمام فضا را اشغال می کنه...

ته ته حرفش می گه که دخترهای کشور خودم خوشگل نیستند!! حالا همه یک سر و دو گوش اند دیگه، ولی خدایی اینو راست می گه. این دو سه تایی که اینجا بودند که فجیع نه بر و رو دارند نه تراش و هیکل.

به ما چه اصلا.

می گه پریروز استادت سراغتو می گرفت!

منتظرم ببینم کی صداش در میاد! خدا کنه مجبور نشم تو این بارونها روزی دو ساعت تو مسیر باشم برم دانشگاه کار کنم!