آرایش
شغال بیشه مازندران را،
ندرّد جز سگ مازندرانی!
همینجوری. الکی.
من مدرسه ام. این حرومزاده استادم اگه زودتر از ساعت سه بعد از ظهر اومد، باید خیرات بدم!!
نمیاد!
یعنی میاد، کاری به من نداره!
ساعت نه رسیدم. الان، یک لیوان آب جوش درست کردم و چای خشک ریختم سرش که دم بکشه! کلا فرهنگ سماور و قوری و چای را شخم زدی ما رفت.
لیو از قبل از من اینجاست داره دماغشو بالا می کشه. چقدر باحال است آدم نوکار باشه!! تازه کار! گمونم شبها هم خواب نداره.
OUD VIBRANT LEATHER را از زارا خریده بودم، زدم تو گردنم، بوش میاد! باحال است. یکمم روغن نارگیل به دستام بزنم، به یاد ژولی مرحوم که میومد اینجا لاک ناخن می زد نکبت!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲ ساعت 11:38 توسط مسیح
|