یواشکی
رفتم ریدم به حیدری!
به همین برکت!
رفتم فیس بودک، اومدم یادداشت بذارم حالشو بپرسم دیدم یادداشت قبلی احوالپرسی را هم دیده، و جواب نداده،
منم فحشش دادم!
حیدری، همکار ما بود.
نر.
فرزند طلاق در سن بالا.
بچه محجوبی بود، بعد شرکت عوض کرد، بعد که باز برگشت پیش ما یک گرگ درنده ای شده بود که نگو!
این خوشی هاشو یواشکی می کرد،
وقتی می ترکید از صبح تا خود عصر بیخ گوش من و فهیمه چس ناله می کرد که خالی بشه یا تایید بگیره یا راهنمایی بشه.
بچه بود. همیشه بهش می گفتم تو برای من مثل یک کتاب باز یک صفحه ای هستی! تمامتو می دونم! ادعای بیخودی هم نبود.
این حیدری، خیلی دنبال ازدواج بود بعد معتقد بود همه خوب ها را رفقاش گرفته اند و کسی نمونده برای این.
نهایت، یکی را گرفت، بازم یواشکی. نمی دونم طرف زشت بود یا کم بود یا هرچی که قایمش می کرد از همه. الان هم بعد از سالها که از ازدواجشون گذشته عکس دو نفره از اینها من ندیدم! انگار شرط کرده اند اجماع دو نفره شون فقط موقع جماع باشه!
خوبند ها، مدام پروفایلهاشون اپدیت می شه منتهی تکی تکی. اینم از اون روانی بودن های آدمهاست.
یک موقعی دیدم سر زنش غیرتی است، دیگه نه به خودش پیام دادم نه زنش. نه که بگم کاری می کردم با زنش نه، ولی خیلی آدم حسابی تر ازخودش بود و یک موقعی مردد بود بمونه ایران با این گوساله ازدواج کنه یا بیاد بره آلمان، و من زیر پاش نشستم تا بیاد بره آلمان! و اومد از قضا و بعد هم رفیق بی مقدار ما را عقد خودش کرد و دنبال خودش کشید آلمان و خلاصه که بردش بالا منتهی،
به قول شاعر،
طلا اگر در خلاب افتد همان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس...