یک وجه اتاقم که به بیرون هست، کاملا پنجره است. قدّی تا رو زمین. اگه چه دو جداره است اما کنارش که می شینم سرد است.

پاشدم رفتم چمدونها رو از بالای کمد آوردم، هرچی لباس زمستونه داشتم ازش بیرون کشیدم ریختم رو تخت یا آویزون کردم تو جارختی. الان دو تا شلوار زمستونه پا کرده ام، جوراب، یک شال پشمی بسته ام به کمرم، یک بلوز رو شونه هام، در یک وضعیت اسکیمویی دارم به کلیپ درسی گوش می کنم از دانشگاه شیکاگو.

به نظرتون من واقعا می تونم برگردم به دنیای کار؟

هیچ دلم نمی خواد! قشنگ حسّ بازنشستگی دارم!! چه دشوار است سر ساعت رفتن و سر ساعت برگشتن و انجام کاری که لزوما توی مودش نیستی اون ساعت، یا انجام کاری که بلدش نیستی، یا انجام کاری که هزار بار کرده ای!!! دقیقا چه می کنیم ما با روحمون؟!

البته خب باید یک پولی هم از یک جایی برسه به آدم و گرنه که از گشنگی خواهد مردن.

رفتم رو این سایتی که ازش کمربند سفارش دادم، سرچ کردم موکاپات استیل، همون کتری قهوه ساز که خریدم 16 یورو! یارو زده 6 یورو!! آدم فحش خودش نده خداوکیلی؟! البته تو تخفیف این قیمت شده بود و الا که گرونتر است.

قصد کردم شب ماکارونی درست کنم! خیلی وقت است که نخورده ام. سالاد الویه هم نخورده ام خیلی وقته! اصلا معلوم نیست من چی خورده ام این مدت! می دونم موافقید هاااا.

عصر ورزش دارم. رقص! فقط دو نفر مونده ایم تو کلاس! بقیه انگار انصراف داده اند. بیشتر بودیم هفته قبل.