یک عکس از میز کارم تو دانشگاه فرستادم برا خواهرم،

عصری می گه چرا اینهمه خوردنی رو میز تو هست؟!؟

می گم خب کار که ندارم باید مشغول باشم بهرحال!

خدایی چیز زیادی نبود.

یک سیب،

یک پرتقال،

یک نون پنیر سبزی گردو کره،

یک نیم بسته شکلات،

سه تا بیسکویت از این گرون ها،

یک لول بیسکویت دایجستیو.

چایی و قهوه و شکرم را ندید تازه اونها اون سمت بودند...

ناهارم هم تو یخچال بود...

حوصله ام نمی شه به درس...

حس می کنم من یا چیز درست و درشتی کشف می کنم و می تونم باهاش برم تو جلسه دفاع،

یا هیچوقت از اون دفاع بیرون نمیام!

به توهم شاید نزدیک باشه اما، فکر می کنم من اونی که دنبالش هستم را می تونم کشف کنم! می تونم از همه اونها که تو اون جلسه هر کدوم 45 دقیقه وقت دارند ازم سوال جواب کنند، بیشتر بلد باشم...

نمی دونم چرا این حس را می کنم اما،

می کنم!

و بد هم نیست انگار...