هالووین است امشب.

دیشب خانوم ورزش یک مشتی وسایل هالوین آورده بود که بپوشیم برقصیم! خودش یک کلاه شاخ گذاشت برا خودش. دو سه تا تل داشت که وقتی می زدی انگار بگی یک قیچی تا ته فرو رفته تو کله ات و فقط دسته هاش بالا مونده یا یک طبر نصفت کرده و از این حرکات که من حتی از لمس کردنشونم حالم بد شد و خوشبختانه گشاد بودند به کله من منتهی رفت یک شنل ومپایر آورد اندخت رو کولم و گره زد!! تا اواخر کلاس که خیلی گرمم شد نگهش داشتم. ته کلاس ولی درش آوردم دیگه.

روحیه و انرژی آدمها خیلی مهمه. با معنی ترین لباس هالووین را یک آقایی پوشیده بود. لباس راهبه های مسیحی را تن کرده بود منتهی رو صورتش یک ماسک وحشتناک گذاشته بود. به قدری وحشتناک که یک دختره دانشجو که حواسش نبود یک دفعه که باهاش مواجه شد چنان جیغ کشید که همه پیاده رو برگشت! به نظرم خیلی با معنی بود. وحشتناک ترین سیما، سیمای دین است، فرقی هم نداره کدوم دین و کدوم شعبه از دین. تمامشون وحشت اند و ترور و ناراستی و خدعه و فساد.

بارون تندی میومد بعد از کلاس. مهسا و کاذی نیومده بودند. عجیب بود.

دوستمون فیلم بچه اش را گذاشته که لباس هالووین تنش کرده و می ره در خونه ها را می زنه و ازشون چیز می گیره. دختر بزرگی است نسبتا دوم یا سوم دبستان است منتهی، ذوقش شده دیگه انجام می ده. گروهی بودند. یک گروه بچه. صاحب خونه که انگار منتظرشون هم بود یک جعبه گرفت که از توش چیز بردارند. شاید شکلات. هرکدوم که بر می داشت شادی کنان برمیگشت و بارها دستآوردش را نگاه می کرد گاهی می ذاشت تو توبره اش. داشتم فکر می کردم نظریه ام درست است که آنچه لذت داره، پول داشتن نیست، بلکه پول بدست آوردن است! قبلا نوشتم که اون پروسه تولید هست که به آدم لذت می ده، حس زنده بودن می ده انگیزه می ده. خود پول را وقتی به دست آوردی تازه دغدغه هاش باهاش میاد که چرا کم است چرا بس نیست گم نشه دزد نزنه چطور بیشترش کنم به کی ارث نرسه ازش...

بچه ها هم در ناخودآگاه، اون لذّت ناشی از اکتساب را مزه مزه می کردند به نظرم.

چه کنیم این نصفه شبی حالا؟

فیلیپو دو تا چیز رو واتس آپ برام فرستاد، یکی اش بازدید از یک جایی بود که شهرداری انگار تدارک دیده برای 55 ساله به بالا 5 یورو برای بقیه 20 یورو شامل تردد و ناهار و راهنمای سفر و ... یکم ریسک است که بارون باشه یا نه ولی بد نیست که برم. یحتمل با یک عالمه پیرپاتال آشنا می شم منتهی، خود منم دیگه زهوارم در رفته است. کمرم درد می کنه. نمی دونم چرا. چشمام که مشکلات داره. دندونم که معلوم نیست کدومش به مشکل خورده نمی تونم پیداش کنم اصلا یک کثافتی شده زندگی که نگو! گشنگی گشنگی یا دااااائم گشنمه یا اشتها ندارم و در هر دو حالت با خودم درگیرم! اولی که خب گشنگی است و ناخوش آیند، دومی هم معنی اش اینه که تنها راه لذت بردن، مسدود است!! آدم وقتی اشتها نداره که از خوردن لذت نمی بره که. می بره؟

چه باید کرد؟

منم مثل اسرائیل، به یک دست آورد چشمگیر نیاز دارم! والا به گل نشسته ماشینم!