شاید خوندن این که می خوام بگم در خاطرات روزانه یک آدم پنجاه ساله، به نظرتون خیلی سخیف و مسخره بیاد منتهی،
زندگی به همین میزان که می بینید، سخیف و بی مقدار است!
در واقع، یکی نغز بازی کند روزگار که وقتی بعد از پنج سال زیستن بین غربتی ها یک پیرمرد به زبان محلی ازت آدرس فلان خیابون را می پرسه، هم می فهمی چی می گه، هم می دونی کجاست، هم می تونی قانعش کنی که از اینوری که می ره نیست و باید برگرده از اونوری بره!!
گفتمش. امروز که می رفتم خرید یک پیرمرد ازم آدرس پرسید و من تونستم بفهمم چی می گه و تونستم بهش بگم چی به کجاست.
به همین سوی چراغ قسم...
کته گوجه گذاشتم برا شام.
یکم به مصاحبه دکتر ابراهیم یزدی گوش دادم. همون احمقی که نظرش این بود ایران به هواپیماهای جنگی نیاز نداره و باید بفروشتشون! این پفیوز می گه چندین ماه قبل از شروع جنگ من می دونستم و به امام هم گفتم و نقل قولهایی از وقایع اون زمان می کنه که خب می گیریم درست اند، بعد من موندم پهن تو مغز این آدم است که با اینکه می دونه جنگ در پیش است، اصرار بر حراج ادوات نظامی داره؟
پفیوز، شرمنده است پیش این حجم از خریّت این بابا و هم دوره هاش! کثافت هایی که در زجر امروز مردمان ما تک به تک نقش داشتند و همه به سزای اعمالشون نرسیدند. اینها باید تک به تک سرنوشت قطب زاده و نوری زاد و موسوی و کروبی و رفسنجانی به سرشون میومد حرومزاده ها!
تک به تک!
خیلی هاشون قسر در رفتند...
خیلی ها که در تمام این خونها که ریختند یا به دل ملت کردند، نقششون بلاتردید است...
حرومزاده ها!
تاریخ این مملکت را اگه یک زمانی نوشتند به این صفحه از تاریخ که رسیدند باید بالاش تیتر بزنند دوران خیانت پیشگان! دوران بی شعورها! دوران حکومت ابلهان! بی خایگان!