هیچ خبری از ویزای انگلستانم نیست. قرار بود سه هفته ای بدن، الان هفته پنجم هستیم و نه خبری هست نه راهی برای خبر گرفتن! فقط پیداست نصف مراحل را رفته جلو و بعد توقف کرده است.

صبح رفتم نون خریدم. سه تا پرتقال و چهارتا موز و یک رب گوجه و یک سس تند و یک کیلو برنج هم برداشتم. سنگین بود. کمرم بهتر شده، خیلی بهتر. نصف دردی که روز می کشیدم را الان شبها رو این پتوی سفت و جای سرد دارم می کشم! قدیم خیلی دوست داشتم رو زمین و جای سفت بخوابم اما نمی دونم چرا الان اینقدر استخونم فرو می ره تو پوست خودم. سرما هم که سر جای خودش هست، استوار!

بدون چتر و تجهیزات رفتم. به نظرم بارون نمی یومد سایت را هم چک کردم قرار بود خشک باشه منتهی ریزه ریزه بارون می زد. چندجا پا روی موزاییک های لق گذاشتم و عدل هرچی آب زیرشون بود ریختند تو اون یکی کفشم!! اگه تنظیم می کردی اینقدر قشنگ نمی تونستی بریزی توش!

دیشب ایمیل عمر را از شیلی جواب دادم. داره آزمایشگاهش را راه اندازی می کنه و به نوعی بی اینکه به روی خودش بیاره داره کمک می خواد ازم. براش کلی اطلاعات فرستادم و ازش خواستم بجای این خجالت بازی ها مفصل بفرسته ببینم داره چکار می کنه. اگه بتونم کمکش می کنم. فعلا خبری ازش نیست ولی من همون یکروزه جواب ایمیلش را دادم. عجیب بود این آدم اومده بود کنفرانس دو ماه قبل. تمااااام وقت تو جلسات کنفرانس بود و اصلا نرفت شهر را بچرخه. دقیق پیدا بود یک هدفی داره که اینهمه راه از شیلی کوبیده اومده برای یک کنفرانس! ولی هدفش چیه، نمی دونم. این سفر دراز برای یک کار فنی و علمی، یکم زیادی بزرگ بود!

به دو نفر هم ایمیل زدم ببینم پروژه ای پولی تو انگلیس سراغ ندارند؟ یکیشون که نداشت. یعنی کسی را می شناخت که خودمم می شناسم. دومی ولی هنوز ساکت است. بعید است. باید تو اینترنت بذارم دنبالشون.

من باز رسیده ام به یک مبحثی که همه یوتیوب پر است از مقدمه ای بر مبجث مذکور بی اینکه یک نامردی یک قدم از مقدمه جلوتر رفته باشه!! همه عین طوطی فقط حرفهای همدیگه را تکرار می کنند!!