پریشب ها می بینم کونم اوخ شده!

فکر کردم از بس سفت و مکرر بهش دستمال می کشم طفلک ریش شده!

دیگه دلتون نخواد نصفه شبی یکم اینور اونورمو نگاه کردم، با روغن زیتون چربش کرده ام، بلکه بهتر بشه.

حالا اینو داشته باشید،

الان یک کاغذ دم دستم هست که تقریبا همه جاش از همه سمتش چیز نوشته ام. فکر کردم که بندازمش و یک کاغذ سفید بذارم که چیزهایی که لازمه را یادداشت کنم. همیشه دارم از این کاغذ های دم دست. قبل انداختن همیشه می خونمشون و از همه سمت نگاهشون می کنم که ببینم چی یادداشت کرده بودم. گاهی مطالبش را رو کاغذ تازه پاکنویس می کنم و بعد می اندازم. الان، رو این کاغذی که دم دستم هست، یک چیزهایی نوشته ام که خدا شاده، خدا شاهده، اولین بار است می بینم یا می شنوم! دستخط خودمه ها ولی خدای بزرگ شاهده که من ننوشته ام!!

مخلوط انگلیسی و پرتغالی و فارسی هست و از جمله چیزهایی که تعجب کردم، اسم و فامیل یک دختر بود، الهه عیسی زاده. خدایا این کیه؟ این اسم رو برگه من چه می کنه؟ کی نوشتم؟ کجا دیدم؟ کجا خوندم؟ .اصلا یادم نمیاد. باقی مطالب که انگار ضرب المثلهای پرتغالی باشه کلا بی معنی است!!

حالا، دارم فکر می کنم نکنه اون جراحت کونم بخاطر تجاوز باشه!! نکنه یکی میاد کون من می ذاره که هم من اینها را ننوشته ام هم فلانم اوخ شده؟!!

فهم نمی کنم! هیچ نمی فهمم خدا شاهده...

تو تمام این نوشته ها تنها آیتمهایی که نوشته شده و یقین دارم انجام شده، لیست خرید خوردنی هاست!! نان، هویج، رب گوجه، مرغ و خلاصه هر آنچه از این مقوله است را قطعا و حتما خریده ام! اما آموختنی ها را، نه لزوما!