کلاس زبان دارم.

از ظهر هم دلم درد می کنه.

یک مدلی داغون شده ام که هر موقع خواهرم زنگ می زنه می گه خب بگو ببینم امروز کجات درد می کرد!

راست می گه. قلب، دندون، کمر، الان دل و همزمان مچ دست...

خوبه که آدمیزاد می میره. شاید یک زمانی شاکی بودم از مرگ اما الان خیلی وقت است که یقین دارم مرگ، شاید از قشنگ ترین بخشهای زیست بشر باشه. تصور کنید الان پدربزرگتون مثلا زنده بود، مریض و کر و کور هم نبودش ها، منتهی سالمند بود. یعنی بی معنی بود براش که بیاد بره دنبال کار بگرده یا درس بخونه یا چیزی را شروع کنه. رسیده تو ایستگاه آخر، به صحت و سلامت نشسته، داره جریان زندگی و دغدغه ها و سبک زندگی آدمهای امروز را نگاه می کنه و گاهی به آینده فکر می کنه... باور کنید اگه زنده بود این تماشا با این حجم از وارونگی و تغییر، در هر نفس، شکنجه اش می داد!

در هر نفس می کشتش!