دیشب، رفتم کلاس ورزش.

هفت شب رفتم، خدایی دیروقت حساب می شه. تاریک تاریک بود دیگه.

تو کوچه نزدیک باشگاه وقتی از عرض کوچه رد شدم، یک آقایی که داشت رد می شد یکم احساس ناامنی کرد. هرچه فکر کردم نفهمیدم چرا اون آدم با اونهمه سبیل باید بترسه! یک آقایی بود شاید هم سن خودم، بیشتر می زد سنش، یک سبیل ایرانی مفصلی گذاشته بود، نسبتا جو گندمی. ولی خیلی تیغ تیغی و پهن و بلند. بهرحال اون رفت و منم دنبالش، نگو اونم داشته می رفته همون باشگاه!

تو رختکن به هم سلام کردیم و بعد رفتیم تو زیرزمین کلاسها.

یک کلاسی داریم، از سقف پارچه هایی را به شکل تاب آویزون کرده اند و ملت، عموما بچه ها، می رن پاهاشونو می تابونند تو این پارچه ها و کله پال می شن و تاب می خورند و خلاصه یک چیزی شبیه رقص میله جنده ها، اما با پارچه و تاب. نمی دونم اسمش چیه.

یک لحظه دیدم آقاهه رفته تو همون کلاس پاهاشو تابونده توی یکی از این تابها و کونش هوا کله اش زمین، داره تاب تاب می خوره!

خییییییییییلی اصلا همه معادلاتم ریخت به هم! فکر کردم یعنی رقصیدن من هم همینقدر مضحک و جلف است آیا؟!

فکر کن! دو کیلو کیر و خایه را گذاشته تو طبق، عرضه می کنه اون بالا!

نکنید بابا. با اون وزن اصلا ییهو پاره شد پارچه ضربه خورد به ملاجت! خب مراعات کن برادر من!