ماساژ
دیشب تا می رفتم کلاس، سر راه از کنار مغازه های یک پاساژی رد می شدم. یک بخشی هست چند دهنه مغازه و سالن کنار هم هستند کار ماساژ انجام می دن.
از جلو یکی اش که رد شدم نگاهم افتاد تو،
یک خانومه،
یکی دیگه را همونجا پشت در، به شکم، دراز کرده بود رو زمین،
خودش نشسته بود بالا سر طرف،
با یک گوشکوب و یک چکش!
گوشکوب را می ذاشت پشت کتف طرف و با چکش چند ضربه می زد و جای گوشکوب چوبی را عوض می کرد!
اصلا معلوم نیست چه خرتوخری شده دنیا!! دقیقا چکار دارند می کنند اینها؟!
سه شنبه هفته بعد تست زبان داریم و وضعیت من اصلا و ابدا خوب نیست! حتی نمی دونم تست را قراره چطوری بگیره؟ اولش فکر می کردم قراره چیزی پخش بشه و ماها بتونیم به سوالات مرتبط جواب بدیم یا درباره اش خلاصه ای بنویسیم. دیشب حس کردم داره چیزی دیگه می گه. فهم نکردم راستش!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ ساعت 13:13 توسط مسیح
|