بذارید ولی بگم.

عصر سر راه رفتم فروشگاه و یک بسته چیپس برداشتم. طبق معمول هست که کار داری یک گرهی به کار می افته، یک خانومی تو صف صندوق جلوی من بود و با موبایلش پرداخت کرد و سیستم قطع شد و هنگ کرد و مدتها منتظر شدیم تا رفع گیر شد. منتهی زود بیرون رفته بودم و مشکلی پیش نیومد. به موقع رسیدم و رفتیم تو زیرزمین مدرسه که گویا سالن غذاخوری اون مدرسه بود، مجددا جمع شدیم. میزهایی را ردیف کرده بودند و برگهای خشکی از پای درختها روی میزها ریخته بودند جا به جا، که تزئین طبیعی و قشنگی کرده بود. هر کسی از راه می رسید هرچی قرار بود بیاره را می برد و روی میز می چید. کم کم زیاد شدیم البته نه خیلی یاد. تقریبا نصف افراد نبودند. معلوم نبود سر و ته جشن چیه. بلوط فروشها که نبودند. سیستم صوتی کار نمی کرد و کسی مدیریتی بر چیزی نداشت. ملت کم کم شروع کردند از خودشون پذیرایی کردن. سمبوسه هایی که یک زوج هندی پخته بود، عااااالی بودند. خیلی عالی. بعد از دو تا سمبوسه، یک چیزی دیگه باز هم از هند خوردم که اشک از چشمام جاری شد. یک توپ توخالی بود، طرف با انگشت سوراخش کرد، نصفشو با چیزی شبیه الویه پر کرد. بعد از بطری که کنار دستش بود تتمه را یک مایع شلی ریخت. من دیدم اگه گاز بزنم اون مایع می ریزه زمین. تمامشو گذاشتم دهنم. کوچکتر از یک تخم مرغ بود. همینکه توپ مزبور تو دهنم شکست، آب فلفل تمام منافذ و حفرات را پر کرد و از چشمام زد بیرون!! خیلی بد بود. بعد دیدم مهسا می گه خب نمی بینی مگه اینقدر فلفل سیاه ریخته توی آب که سیاه شده رنگش! من دیر دیدم!

جاتون خالی هرکسی یک چیزی یا خریده بود یا پخته بود. یک ساعتی که گذشت و همه تقریبا سیر شدند ایمانه هم با آشپزخونه اش اومد. یک عاااالمه بازم غذا آورده بود که خب، دیگه مشتری ای نداشت بین اونهمه آدم سیر. حتی کیک هاش هم طالب نداشت.

متوجه شدم که دیروز کادوهایی که براش خریده بودند چیزی حدود پنجاه یورو شده که قرار بود تقسیم کنیم. معلممون یک دسته گل طبیعی خریده بود به 25 یورو. خدایی خیلی خرید احمقانه ای بود. یکی دیگه یک کاسه شمع با سه تا فتیله خریده بود اونم 25 یورو! اون هم همون اندازه احمقانه بود!! من یک لباس خریده بودم به 20 یورو که ممکنه خوشش نیاد ولی اقلا به درد می خوره می تونه بده یکی کادو. شمع و گل به چه کارش میومد. مهسا یک جفت گوشواره بی نهایت زشت، شاید سه چهار یورو خریده بود. یکی دیگه هم گوشواره داد یکی کارت تخفیف لوازم آرایشی. و یک مشتی چیزهای دیگه. کادوهای اینها را که دیدم به خودم امیدوار شدم راستش. دیشب با خودم فکر می کردم چه کار احمقانه ای کردم بهتر بود چیزی ارزونتر و عمومی تر مثل کیف پول یاشال گردن می خریدم هم نصف قیمت می افتاد برام هم بیشتر عمومی بود منتهی، کادوهای اینها را که دیدم، به خودم احسنت گفتم! هرچند، بار اولم بود کادو می خر یدم و باید اقرار کنم انتخاب خوب و بهینه ای نبود. درس بشه برام.

ملت یکم اون وسط رقصیدند. بخصوص پسری که از نپال اومده بود. تولدش بود و با خدمه اونجا که قر تو کمرشون فراوون بود خیلی رقصید. به قول دانیال، جمع جمعی بود سیاه! چون می گفت یک عده آدم از کشورهایی فقیر و بی فرهنگ گریخته اند و دور هم جمع شده اند. راست می گفت. موقع برگشت وقتی از زیر یک ساختمانی که محل استراحت کارتن خوابها است رد می شدم دیدم جمع ما هم شبیه بود به آنچه که اینها بودند!! اونجا هم یک عده ای انگار غذا آورده بودند و لباس آورده بودند و حضرات کارتن خواب مشغول بودند دور هم...

فیلیپو از ایتالیا یک عالمه بشقاب، چیزهای مختلف آورده بود. به قول مهسا افتضاح!! افتضاح!! زوج آمریکایی هم یک شیرینی کره ای درست کرده بود که اونم به دهن نبرده، بردم انداختم...

اواخر ماجرا بالاخره یک گاری بلوط پزی با سه تا خدمه هم اومد که خب، ناامید شدند طفلک ها. کسی اشتهایی نداشت. مهسا خرید و یکی هم من چشیدم، مزه اش هیچ تفاوتی با وقتی که توی فر می پختم نداشت. مطلقا هیچ تفاوتی.