حدود دو هفته دیگه برام ارائه گذاشته اند. سه تا آدم جدید اضافه می شه که یکی اش را تاحالا ندیده ام. یکم زشت است راستش. بعد از پنج سال من تازه دارم می رم که پروپوزال بدم! تو اون پروپوزال هم نوشته ام مساله راه حل ندارد!

امروز رفتم سر راه چای خریدم. تا الان چهاربسته چای خریده ام، هی می خرم هی یادم میاد که فلانی هم هست فلانی هم هست و عملا دارم می رم که یک تجارت چای راه بندازم! خوشحال می شن، لابد! اگه بشه با دو قرون چای محبت یا احترام یکی را خرید، چه معامله به صرفه ای است!

نه؟ به باشگاه اعلام کردم که دو ماه نمیام. عملا فقط بیست روز نیستم اما دو ماه تعطیل کردم. حال نمی کنم با یارو. هفته قبل که رفتیم جشن، با اینکه حس میکردم یخم باز شده اما نرفتم وسط برقصم. فیلمها را هم که نگاه کردم دیدم خانوم زبان جوری فیلم گرفته که دقیقا من نیفتم تو کادر! خوشحالم که نیستم تو فیلم منتهی اینکه چرا اینجوری با من رفتار می شه، سوالی است که هنوز جوابی ندارم براش!! باهام معمولی برخورد نمی شه. انگاربگی خیلی جدی ام. خیلی بی شوخی ام. خیلی مثبت ام. نمی دونم. هرچه هست، چیزی نیست که دوست داشته باشم.