در نهایت تنبلی، امروز نرفتم مدرسه! موندم منزل کار کنم، مثلا!
ناهار، سالاد داشتم. اولش اصلا دوست نداشتم لب بزنم ولی بعد که مزه اش می کنم، همیشه، می بینم بابا اینم خوبه هاااا. چرا تو برنامه نیست بطور مدام؟
بعدش رفت املت چند روز قبل را هم گرم کنم که یخچال جا باز کنه یکم. تا گذاشتم تو ماکروویو، همسایه بالایی ام هم اومد. اونم گذاشت تو ماکروویو کناری و به نظرم رسید فرصت خوبی است ازش بپرسم چه جوهری بخرم که خوب کش بیاد برای خط نوشتن. جالبه که پلیکان و پارکر را توصیه می کرد البته گویا برای نقاشی کردن خودش استفاده می کنه از اینها. به قلم خوشنویسی می گن پارو! اینم از مشترکات زبانی می تونه حساب بشه ها! فکر می کنم خوبه یکموقعی برم جهنم و ضرر بگم و بیست یورویی لوازم بخرم، بعد دو سه روز بیام خط بنویسم بذارم کنار بازم!
خخخخخخخ!
همیشه همینجوری است کارهام! ناتمام، ناتمام، ناتمام!
از بس حرف زد، نصف حجم املت من تو ماکروویو بخار شد رفت!!! خب ول کن دیگه.
جالبه یکجایی می گفت دوست پسرش تو دانشکده فلان کلاس خوشنویسی هم داشته تو درسهاش. بعد یادم اومد امیرحسین طفل معصوم به این پیشنهاد داده بود که باهم باشند، اینم قبول کرده بوده ولی بعد هی می پیچونه بچه را تا یکروز که بالاخره با یکی رویت می شه و عشق میرحسین به فنا می ره! بچه طفلک. از نمودهای دویدن و نرسیدن یکی هم این امیرحسین است! سه چهار سال از من کوچکتر است ولی، انگار عین دیوار بینمون که مشترک است، یکم رزق و روزیمون هم اشتراکاتی داشته است! می دوه و نمی رسه و سرگردان مدام داره دانشگاه عوض می کنه، استاد عوض می کنه، تازگی دیدم می خواست رشته عوض کنه حتی!
دولت آنست که بی خون دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل، باغ جنان اینهمه نیست!
بخدا.