با خودم فکر کردم بشینم یک بخشی از افکار و یافته هامو در حد برداشت خودم از دنیا و دین و خدا و علم و کلا زندگی، به رشته تحریر در بیارم...

نه برای انتشار، برای اینکه ببینم با خودم چند چندم و دقیقا کجام و چرا.

از طرفی فکر می کنم بهتره به زبان آموزی ام برسم. چه انگلیسی چه پرتغالی، الان هر دو در حد فاجعه اند و این کار منو داره خراب می کنه. باید یک فکری کنم براش...

چه می شه کرد اما؟

به کلیپ های کوتاه و شوهای رنگارنگ و صد البته بی محتوا و نکبت این پرتغالی ها گوش می دم، با زیرنویس. اینها تازه رسیده اند به مرحله ای که یکی دو تا نر و ماده را بزک کنند و بذارند جلو تلویزیون که اینها با هم لاس بزنند و خنده های جندوانه بکنند و فی البداهه تیکه بار هم کنند و سر به سر هم بذارند و همو سورپرایز کنند و فیلم پر بشه ازشون. به این لحاظ چیزی در حدود پنجاه سال قبل فرهنگ ما هستند هرچند مال ما اینقدر هم فاجعه نبود. بعضی وقتها اخبار شهر را دنبال می کنم. چنان سرعت ادای کلمات بالاست و چنان کلمه ها را تو کون هم ادا می کنند که درکش واقعا کار دشواری است.