چه کثافتهایی هستند خدایی این لمپن های جمهوری!

میگه زاکانی رفته زن دوم و سوم گرفته، اولی طلاق گرفته ازش!

حالا بگو دومی اش کیه؟ می گن خوار عجمیان!! همون کارگر آدمکشی که باباش طلبکار است که هشتاد نفر را در عوض پسرش اعدام کنند!! تنها پدری که عکس امسالش را با پارسالش قیاس می کنی می بین لپ در کرده و آبی زیرپوستش رفته و پر رو شده و به نظرش رسیده که پیری یک شوخی است، می شه کاره ای شد و به زندگی ادامه داد!!

نمی دونم چه حکمتی است که وقتی هر کدوم از آدمهای رژیم سابق را نگاه می کنم، ولو که آدمکش بوده باشه، که نبوده اند، یک وقار و شخصیت خاصی دارند که آدم را به احترام وا می داره. نمونه آخرش همین آقای ثابتی که الان داره مصاحبه اش پخش می شه. باسواد است، موقر است، جذبه داره. اون مرحوم هویدا را نگاه کنید، بعد با این خاک بر سرهایی که بعدش اومدند و صندلی مرحوم را به گه کشیدند قیاس کنید!

این تازه به دوران رسیده ها را نگاه می کنی تمامشون عینهو الاغ بی جل می مونند! هیچی برازنده شون نیست اصلا. یک چیزهای زشت کوفتی اند که آدم شرمش می شه واقعا.

بگذریم.

امروز سشوارم دیگه روشن نشد، نامرد!

عصری سر راه بردم گذاشتمش رو سطل زباله و موقع برگشت هم یک سشوار از بقالی سر خیابون خریدم! 24 یورو شد.

قشنگه و از چیزهایی که هفته قبل دیدم خیلی بهتر ست شده همه دکمه ها و اجزای پلاستیکی اش.

باد هم از توش در میومد، سرد و گرم و داغ. خوبه دیگه. چی می خواد آدم مگه. باید یکمی هم شل گرفت زندگی را.

یادمه قبل از اینکه سیتی سنتر اصفهان راه بیفته یکبار دنبال همزن برقی می گشتم. تمام چهارباغ و نمی دونم خیابون شیخ بهایی را سرکشی کردم و هی رفتم تو مغازه و هر کدوم یک مدلی را داشت و چیزی برای مقایسه کنارش نداشت و نهایت یکی خریدم، فکر کنم 50 هزار تومن. بعدها سیتی سنتر که باز شد یک ردیف شاید شش هفت تا همزن مدلها و قیمت های مختلف چیده بود کنار هم و من اولین چیزی که به ذهنم می رسید این بود که چقدر زندگی می تونه انسانی تر باشه!!

الانم دیگه دیدم برای یک سشوار که نباید خودمو به گا بدم که! رفتم یکی برداشتم دیگه. هوا هم سرد شده ارزشش را نداشت سرما بخورم. ضمن اینکه رنگ موی طبیعی که درست کردم اساسی جواب می ده و نیاز دارم به سشوار. تکرار می کنم که شما هم درست کنید و موی سفیدتونو چرک مرده کنید اقلا.

پوست پیاز را با چندتا دونه میخک و یکم چای جوشوندم و آبشو صاف کردم و هر بار موهامو باهاش خیس می کنم و بعدش رو کله ام پلاستیک می کشم و می شینم!! زمان می گذره و رنگ ها به هم منتقل می شه و بعدش موهامو سشوار می کنم و به زندگی ادامه می دم. دیگه بیرون که بخوام برم، دوش می گیرم. گاهی شب با همون موی رنگی و کثیف می خوابم! تو حمام اولش آب قهوه ای از کله آدم می ره ولی بعدش حتی شامپو هم بزنی به موهات چیزی که لکه شده و رنگی شده به این راحتی رنگش نمی ره دیگه!

درباره همه چیز همینه. نمی گم انار و میوه های رنگی حتی یک سیب زمینی بی رنگ اگه بیفته رو لباس سفید شما، اگه بلافاصله به دادش نرسی و نشوری اون لکه برای ابد رو لباس می مونه. مو هم همینه خب! باید رنگ را بذاری بهش و بذاری که خوب واکنش بدن به هم. یک قطره از رنگ ریخته بود رو شوفاژ به مصیبت پاک شد! رو یخچال از ته ظرف نشت کرده بود، اصلا پاک نشد دیگه!!

باری.

دو ساعت و نیم در خصوص نژادپرستی حرف زد خانوم زبانمون. من اما، به نظر خودم یک نژادپرستم! به نظر من تفاوت هایی که هست، واقعیت است و همین تفاوت ها هم معیار ارزش آدمهاست. تامام.

امشب فیلیپو کلاس نیومد و من اینقدر راحت از کلاس تا خونه اومدم که نگو.

مهسا، دختر بچه سالی است که با یک مشهدی ازدواج کرده اینجا. الان دو شب است که کلاس تمام می شه پسره اومده دم مدرسه دنبال زنش. اول پیاده. امشب تو این سرما با دوچرخه! خوبه دو نفر اینقدر همو بخوان که تو این سرمای نکبت پاشه بیاد دنبالش که برن خونه با هم. مسخره است حتی. عین خارجی ها وقتی همو می بینند لب همدیگه را می بوسند. یک کارهایی خدایی به بعضی ها ولی نمیاد. مسخره بازی نکنید. بخدا.