رفتم آشپزخونه، تو چهل نفر آدم، هیچکس نبود! امیر که پیام داد گفتمش پایینم، دیگه اومد شام، یا ناهارشو درست کرد و یکم حرف زدیم.
خیلی فاجعه بود! یک پیاز را خرد کرد، چهارصد گرم گوشت چرخ کرده را تالاپی انداخت روش! بعد همش زد. بعد گفت انگار پخته با بخار پیاز! بعد کلی ادویه ریخت رو سرش! معلوم نشد رنگ شد یا پخت! قارچ و فلفل دلمه هم افزود و رب گوجه بست به شکمش و گفت تمام!
بهش گفتم یک ماکارونی هم بده دستش! گفت پلو دارم.
منم سوپمو خوردم و دو تا سیب زمینی سرخ کردم و مرغی که دیشب تو سوپ پخته شده بود را هم سرخ کردم و رب و ادویه زدم که بریزمش رو تتمه لوبیاهای چندی قبل و خلاصه یک خوراک مفصلی در بیاد ازش! فردا می رم مدرسه!
کنسرت هم نمی رم! دوست ندارم اون صداهایی که شبیه ارکستر کلیساها است را! لزومی نداره دو ساعت و نیم برم تو فضای روباز تاریک عرعر گوش کنم! نمی فهمم خب!
گویا آمار کرونا شدیدا داره می ره بالا و بگیرببندها شدید شده است. یک هفته بعد از تعطیلات اینها هم تعطیل کرده اند مدرسه ها را که اگه کسی مریضی گرفته، رو بیفته و کنترل بشه بیشتر.
کنجکاو شدم فیلمی به اسم گنجشگ قرمز را پیدا کنم ببینم. از داستانهای پرستوها و جاسوسی هاست، در خارجه البت. به نظرمم رسید که هرکی اسمش پرستو هست می تونه بره ثبت احوال و اسمشو عوض کنه! اگه دلیل ازش خواستند بگه که این اسم را هم به ابتذال کشیدند سیاسیون گویا. ظاهرا به مدل نر این ماجرا می گن کلاغ! نمی دونستم! کلاغ و پرستو!
همین ها فعلا.