لباسهامو شستم،

اینبار بر خلاف دفعه قبل، در ماشین باز شد،

منتهی،

آبکشی نکرده بود!

لابد من یادم رفته بود یک دکمه ای را بزنم ولی، 1200 دور بر دقیقه را برای عمّه ام که نزدم! روشن بود! 

می دونید که عمّه ام حاجیه خانوم است و سنّشونم بالاست با این سرعت ها دور کعبه هم نتونسته بدوه دنبال بهشت، چه برسه دنبال خشک کردن لباس برادر زاده اش!

بهرحال، دریایی از آب بود!

برداشتم، آوردم بالا، تو تراس، چلوندم و پهن کردم رو رخت آویز. اگه بوی نم و نا نگرفت و خشک شد، فبها. وگرنه کاری که باید امشب می کردم را فردا پس فردا می کنم و باز می برم می ریزم تو ماشین مجدد بشوره، اینبار با آبکشی اتوماتیک!

بعدش حس کردم خب دلم شام می خواد. خدای نکرده کریسمس است هاااااا!

بساط کردم رفتم آشپزخونه، دو تا دختره که تا حالا ندیده بودم مشغول بودند! با اینکه فقط دو تا شعله از گاز را نیاز داشتند ولی نمی خواستند کنار برن و چنان رون به رون و کون به کون ایستاده بودند که جای نفس کشیدن نبود. خواستم بیام بالا که یکی گفت ما 5 دقیقه کار داریم فقط. 

دیگه ایستادم. یکیشون میگو سرخ می کرد. کف ماهیتابه و بدون روغن. یکی دیگه یک برنجی را شکل حلیم درست کرده بود و تا من بودم کلی پنیرپیتزا و یک قوطی چیز دیگه ای دادند دستش هم. یک بطری شراب سفید هم خالی کنار دستشون بود.

بهرحال، رفتند و منم مرغمو با پیاز تفت دادم و برگشتم اتاق، یک فیلم گذاشتم، یک سوپ! الان بوی سوپّم هواست و فیلم هم، حادثه ای از عاشق شدن یک نوجوان و شاید کارما و ...

حوصله اش را ندارم راستش. عشق هم باید پخته باشه! دم کشیده و جا افتاده. عشق پیری به نظرم! عشق دوم؟ سوم؟ دست چندم؟ نمی تونم وصفش کنم. بذار سعی کنم. عشق نوجونی یک جورایی یک هیجان است. یک مکاشفه است. یک سفر شگفت انگیز. اما عشق پیری یک مرهم است! یک پر شدن چاله چوله ها! یک رفع عطش! دقیقا انگار کسی که یک عمر دویده و زور زده و تست کرده و بخت خودشو امتحان کرده و به خیلی چیزها هم رسیده، یا نرسیده، خیلی هیجانها و نشاط ها و حس ها را چشیده،

یا نچشیده،

الان اما خسته که نه، اما سیر از آنچه جمع کرده، دنیال یک طعم تازه می گرده! با همه اون تجربه ها و تاوان ها، یک ،

ببین، شده کمرت بخاره، بعد نتونی بخارونی اش؟ دستت نرسه؟ یعنی همه جاتو با هر چیزی دلت خواسته خاروندی و مالوندی و کیفشو کردی ها ولی یک محدوده هایی هم گاهی هست که نتونسته ای، نمی تونی، بکره هنوز، بعد نه که دره نریده دیگه نذاشته ای جز همون، اونجا برات جالبه! جذذذذذذابه! دلت می خواد اون یک تکه را می شد بخارونی و حالا این عشق بعد از همه عشق ها، عشق بعد از عمری عاشقی، درست می ره همونجا را همونجوری که می خوای می خارونه! 

این مهمه ها!

همونجوری که می خوای! فشاری که می خوای، جهتی که می خوای، محدوده ای که می خوای، سطحی از خراش که می خوای... چیزی که عطشناکی براش...

فکر می کنید حوصله ام بشه فیلم را به انتها برسونم؟

فکر نمی کنم.

love in the afternoon

1957

واقعا اعصاب دخترها را ندارم! 

عطر سوپم اتاق را گرفته است! چه خوب که سوپ دارم! پیاز، ادویه، فلفل دلمه پودر شده، نمک، مرغ، جو، برنج، عدس، سیب زمینی نگینی، هویج نگینی، اجر، جو پرک، رب گوجه، و حالا بعدا کم کم یکم ورمیشل و یکم جعفری خشک شده...

عااااااااااااااالی می شه!

باید جعفری تازه هم بخرم. دیگه الان پولدارم! می تونم جعفری بخرم!