در تایید فرمایشات هیوا میخوام بگم،

دیروز، تمام وقت، تا آخرهای شب، داشتم می نوشتم.

در واقع داشتم به چهارتا سوال جواب می دادم و شاید سرجمع فقط 800 کلمه نوشتم، اما تمام روز را کار برد.

ماجرا این است که من از اینجایی که هستم، ناراضی شده ام. نه از محیط، نه از آب و هوا، نه از تنهایی، ...

از اینکه حس می کنم وقت رفتن است. حس می کنم آدمهایی که باهاشون کار می کنم، استادم در واقع، وقتی برای من نمی ذاره از طرفی صراحتا بهم گفته تا وقتی اینجا هستی اجازه نداری چیزی را تنهایی منتشر کنی!! هفته قبل مقاله براش فرستادم که بخون نظرتو بگو. سه شنبه دیدمش می گه انجام ندادم. بهانه می کنه که چون کار تو دقت زیادی می خواد باید براش وقت خاص بذارم. ماجرا اینه که سرش شلوغ است و آدمی است که لحظه اخر کار می کنه. پروپوزالم را که بهش دادم اول ترم بود. سپتامبر. یک ماه منو امروز فردا کرد و آخرش با دلخوری و دعوا انجام داد.

تمام طول ترم حتی یک جلسه برای من وقت نذاشت.

الان آخر ترم هست و درگیر امتحان و ... است و بازم وقت نداره برای من!

این جریان هست تا دقیقه نود یک کنفرانسی باشه و مقاله بخواد یا وقت بذاره یا نظر بده و من اینو دوست ندارم سرجمع اینه که کشش این محیط به لحاظ تیم کاری و به لحاظ مالی برای من کم شده است و دنبال یک تغییر هستم و یک فرصتی در دانشگاهی در انگلستان بود که باید براش اپلای می کردم و تمام دیروز داشتم برای اون متنی که لازم هست را آماده می کردم و الان که می خونم می بینم خداوکیلی مگه کاندیدی بهتر از من هم هست بینشون؟ پوزیشنی که باز شده استادی است. تدریس. من سابقه تدریس ندارم و این تنها عیب من است منتهی، جوری متن را نوشتم که بهشون القا کنم اگه کسی سابقه تدریس داره و تجربیات منو نداره به درد نمی خوره!! مستدل هم نوشتم. منطقی. به قول خواهرهام من باید آخوند می شدم! واقعا می تونم نه فقط کودن ها که تا یک ترازی از هوش و را هم به نفع خودم مجاب کنم! و کردم!

البته الان مشکلم اینه که من اصلا دوست ندارم برم انگلیس!! خییییییییییییلی تخمی است!! همیشه شب است. عبوس است محیط. بدم میاد حتی. تعطیلات که بودم بارها شده بود دلم می خواست گریه کنم! حس افسردگی را می تونستم با تمام وجودم لمس کنم و ربطش فقط و فقط به آب و هوا و خورشید داشت...

بریم سر کارمون