از دانشگاه دارم مستقیم می رم کلاس زبان.
مهسا، تصمیم گرفت ادامه نده. کاملا هم مصمم است و معتقد است فقط وقتش تلف می شه. این خانوم احمق هیچ معلم خوبی نیست. الان چند جلسه هست که موضوع درس تاریخ پرتغال هست و این یابو فکر می کنه ما واقعا رفته ایم تاریخ را یادبگیریم، زبان را بلدیم! وقتی از متن می خونه کلا جویده و سریع می خونه بعد خیلی جاها از روی کلمات و جمله ها می پره انگاری بگیر نت بوده که فقط یادش نره چی می گه و من وضعیتم از باقی اینهایی که زبانشون یا پرتغالی است یا بهرحال نزدیک به زبان لاتین، عقب ترم.
کاظم، زبانش از من بهتر است منتهی حرومزاده هیچ کمکی نمی کنه. آویزونش نیستم ها کلا طی کلاس با هیچکس حرف نمی زنم که حواس کسی پرت نشه منتهی، آخر کلاس یا وقتهایی که بین کلاس پیش میاد هرررررررررررربار ازش پرسیده ام کاظم چی گفت، قرار شد چکار کنیم، می گه والله دقت نکردم، والله خواب بودم، والله حواسم نبود!
خب، مهم که نیست. با همونقدر که خودم فهمیدم می رم پیش. نهاااااایتش اینه که مثلا گفته جلسه بعد امتحان می گیرم من نفهمیده باشم، خب که چی، مستقیم امتحانمو می دم دیگه. مرگ که نداره. ولی اینهمه به درد نخور بودن یک آدم هم نوبر است.
آشغال کله!
پاشم برم کم کم. عزّت مزید