امروز صبح، رفتیم شنبه بازار،

در معیّت دوستمون.

دیشب بهش گفتم من حتما میرم و اگه خودت نمیای من برات خرید می کنم. می خواستم جبران بشه که هفته قبل یک بسته نعناع برام خریده بود و پولش را نگرفته بود.

گفت میام.

تعجب کردم، اما چیزی نگفتم. با هم رفتیم، و در حد یک صندوق عقب پراید، این انواع میوه و سیب زمینی و هویج و سبزی و توت فرنگی و حتی گل رز خرید!

برای کی؟

کسی از شماها تاحالا نری را دیده که گل بخره، اونم رز قرمز؟!

چقدر، ده شاخه به هشت یورو.

کی؟ آدمی که به لحاظ مالی در شرایطی است که از جنوب با اتوبوس می ره تبریز سوار هواپیمایی بشه که مثلا پنجاه یورو ارزونتر است!

نمی خونه.

یک جای کار ،نمی خونه!

بجز کوله، یک ساک دستی مفصل پر کرد و یکجا که من کنار ساکش ایستادم تا بره و توت فرنگی بخره بیاد از یک فروشگاه ارزونتر، ناچار شدم ساک را بردارم از سر راه مردم بذارم یک قدم اونور تر. به قدددددری سنگین بود که اگه بگم بالای بیست کیلو، بیراه نگفته ام! شما تصور کن زنهای محلی که یک چرخ دستی از سبزیجات بار می زنند پنج یورو می شه، این بابا هچده یورو خرید ریخت توی کوله و تو ساک!

ماجرا چی بود؟

برای کسی می خرم! نصفش مال خودمه!

تو برگشت سوا شدیم و من رفتم دنبال خرید هاون و قابلمه و ... وقتی برگشتم من زودتر رسیده بودم ایشون با دسته گلش تو آسانسور رسید بهم، تازه اومده بود،

گلها کم شده بود،

خبری هم از اونهمه خرید دیگه نبود!

نری که با تنگدستی، گل رز قرمز را دسته ای می خره!

رمانتیک است؟!

مهم نیست.