تو دلم آشوبه!

موج کیو دارم می گیرم، نمی دونم،

موج کارهای عقب افتاده و درسهای نخونده و تست های نکرده و متن ها ننوشته؟؟

موج سالهای سال، ندیدن مامانم شاید؟

موج پیری، بازنشستگی، فقر؟

موج غربت؟

چی داره تو دل من رخت می شوره؟ چرا نمی تونم از لحظه هام لذت ببرم؟! کجای کار باد می ده؟!

مریضم یکم

رفتم حموم. شب کلاس داریم بازم. کلاس زبان با این نککککبت!

قراره امشب ببرتمون موزه فکر کنم. یک موزه که انگار خیلی با ارزش است و تو همون مدرسه ای است که کلاس می ریم. نمی دونم هنوزم...

چقدر بده معلم بد باشه!!

ظهر خانوم چی را تو مدرسه دیدم، پرسیدم خبری داری برای من، با کمال وقاحت گفت نه هنوز. بحث ما درباره خوندن ده صفحه ای بود که سه هفته قبل براش فرستاده ام و شاید سرجمع یکربع وقت ازش بگیره... چیزی که می تونه زندگی اش را زیر و رو کنه، بارها و بارها مرجع مقاله های آینده بشه. چرا پشت گوش می اندازه؟ نمی فهمم. ولی می فهمم من چیزی کشف کردم و اونم می دونه که چیز با ارزشی است، پس چرا تعلل می کنه در انتشارش؟!

نمی فهممش. منتهی بهش فشار هم نمیارم. می خوام هر زمان خوند تو چشمش بکنم که چقدددددر کونش گشاد بوده! تا الان سه هفته برای ده صفحه...