یادم نیست امروز چه کردم اما، یکی از چیزهایی که یادمه این بود که در خصوص حلّاج و دعوی انا الحق، یک کلیپ گوش دادم...

همزمان یادم افتاد که یک بچه کوچولوی دیگه ای هم خیلی دلش کشیده که حلّاج باشه! اونم نشسته رو یک پله ای و به خدا اجازه داده که از لب و دهن متعفنش، سخن بگه! نمی دونم چرا وقتی از حلاج می گفت، یک لحظه ذهن من رفت سمت این بابا و فکر کردم نگاه، طفلک دلش چی می خواسته و رو نمی کرده هاااااا! فکر کن! باز خوبه لب تر کرد و گفت! حالا حالاها هم که بالاخره پول ومزدور هست، بلکه جا افتاد و تاریخی شد!

باری...

شما می دونستید جزیره هرمز، بندرعباس، جزیره قشم و بحرین حدود یک قرن و بیشتر، تحت اشغال پرتغالی ها بوده؟ فکر کردم فقط هرمز بوده نگو که نه تمام اون پایین را گرفته بودند! روزی که تو جنگ مغلوبه می شن فقط 1000 تا اسیر ازشون می گیرند! از همین حرومزاده های میمون که الان من بینشونم! آدمهایی که تو قرن بیست و یکم هنوز شکل و شبیه میمون و شامپازه اند، ریز تا درشتشون، بعد چه خاکی به سر ما بوده که صد سااااال، و بیشتر، زیر فرمون این حرومزاده ها می مونیم و چه ستمها که نکرده اند! بازدید یک زندان قدیمی را اینجا رفتم، موزه شده بود و بخش نگهداری زندانی ها را تو زیرزمین بسته بودند منتهی گویی یک گودال عیمقی بوده که نتونند از دیواره اش بالا بیان! حالا تو قلعه هرمز مشابه همینو ساخته اند، تعداد زیادی گودال عمیق روباز که زندانی محترم را می انداختند توش، تو ظل گرما، بمونه تا بالاخره بمیره، لابد!