این رفیق بوشهریمون عجیب کارهاشو می تونه جلو ببره. الان بهش پیام دادم که تو تهران چطوری از سفارت فلان وقت گرفتی؟ می گه، یکسال قبل یکی دوستام برام گرفت، اما یک لینک دارم می دمت چک کن ببین همینه یا نه. لینکی که می ده غلط است. بهش می گم نه این نیست. می گه آره راست می گی این دم دستم بود فرستادم. اگه لینک درست را پیدا کردی برای منم بفرست!

تمام این زیر و رو رفتن هاش به کنار، این آخرین جمله قشنگ کافیه که اعصاب آدمو گهی کنه! آخه حرومزاده تو که الان بطور مستمر درگیری با این قضیه اگه نمی دونی، پس داری چه گهی می خوری؟ اگه هم می دونی که چرا می پرسی؟ اگه نیاز داشته ای و پیدا نکرده ای که کلا مشکوکی. اگه نیاز نداری و درخواست می دی که خب برای چی؟ می دونید، شده یکی میاد پیشتون درد دل کنه، تا بهش ثابت نکنید ازش بدبخت ترید ولش نمی کنید ها، همونه.

دیشب، سر ماجرایی مشابه با آبجی خانوم دعوام شد. خیلی سال بود محترمانه بود رفتارمون اما من از مشکلاتم می گم، از گزینه هایی که بهشون فکر کرده ام، و ایشون تو تک به تک موارد منو سرزنش می کنه. آخریش، رسید به اینکه من دو تا شیشه کشک را نتونسته ام از حفاظت فرودگاه رد کنم و انداختمشون توی سطل! دیگه آمپرم پرید. آخه ماها که کلا و ذاتا آدمهای ساده و ترسویی بوده ایم و خلافی به عمرمون نتونسته ایم بکنیم، چرا دیگه همدیگه را سرزنش می کنیم آخه؟ اونم برای چیزی که اگه رد شده بود هم تا الان من تمامشو خورده بودم و ریده بودم! پولشونو هم که خودم داده بودم. خدا شاهده حلوا ارده که آوردم، نصفشو که دادم همسایه ام، نصف دیگه هم موند تا آب ازش در اومد یا آب ریخت روش، نمی دونم، ترسیدم بخورمش و انداختم دور! حالا به من می گه آره عین کشک بردنت ببر بذارش جلو چشم تا یارو ببینه. منم دیگه مغزم نکشید، خداحافظی کردم ازش. به قهر.

بهش می گم عنقریب مشکل اسکان و خونه پیدا می کنم، راهکار تخمی می ده

می گم سفارت وقتهاش بسته است و صف های طویلی هست و واسطه و الخ است، می گه خب انجام بده عقب ننداز!!

می گم هنوز درسم مونده، می گه برای فلان شغل پر کن

تو رزومه ام نوشته ام از شغلم اومدم بیرون، گیر سه پیچ و کش دار داده که چرا اینو گفتی! هر بار زنگ من زده نشده که یک گریزی به مسخره کردن من نزنه به این عبارت، بعد هیچی هم پیشنهاد نداره که بذارم جاش. فقط می گه ننویس شغلم را رها کردم. می گم خب بنویسم چه؟ بازنشسته شدم؟ بیرونم کردند؟ خب پس چی شد که تمام شد؟ وحی اومد؟!

اصلا یک اختلاف عجیبی بین دنیای من و دنیای اون درست شده که هیچی نمی فهمیم حرف همو. دیدم اگه کسی نمی تونه کمک کنه که هیچ، نمی تونه ساکت باشه حداقل، بهتره اصلا درجریان نباشه!! زین پس هم تصمیم گرفته ام هیچی بهش نگم! مطلقا هیچ!! زندگی من است مشکلات من است عواقب تمامش هم با من! کسی چه می دونه چه گرفتاری هایی هست. هرکی یک سمتی نشسته عین این خواننده بی تربیت ملیحه، از ظن خود می گن لنگش کن!

دور باشید تا پاره تون نکرده ام!!

تمام