از دیروز ها برای عصر امروز با خانوم چی قرار داشتیم. قرار بود بیاد آزمایشگاه یک چیزی را لحیم کاری و قالب بندی کنیم. اون بکنه من ببینم. هر آنچه که من سوال پرسیدم که نتونست جواب بده بخش الکتریکی ماجرا را. کاتالوگ ها را هم نمی دونم چرا نمی فرسته. نهایت بهش گفتم کار نمی کنه به نظرم ولی اگه شماها ساخته اید و شده، لابد اطلاعات یا تحلیل من غلط است بساز تا ببینیم. تز و نظر و ایده اون است و من هیچ علاقه ای بهش ندارم چون حس می کنم می دونم که نمی شه منتهی، دنبال می کنم دیگه. در راستای کار من است.

می خوام بگم از دو روز قبل قرار داشتیم و من پنج عصر رفتم در دفترش که وقت را از دست دادیم؟ می بینم می گه منتظر فلانی بودم و نشد و حالا باشه فردا...

بدم میاد. از آدم پشت هم انداز و بی مسوولیت و وقت ناشناس بدم میاد و این زنیکه رو اعصاب منه. درسته که ترجیح می دم اصلا بیخیال بشه و نسازیمش منتهی این سبک استخون لای زخم اذیتم می کنه. یا بگه نمی سازیم، تمام، یا وقتی قرار می شه بسازیم، بریم شر رابکنیم.

کی بوده یک طرح دیگه داده، می گه باید بودجه بگیریم براش چند ماه دیگه امکانش هست درخواست بدم. رفتم طرح را کشیدم بعد هم بهش گفتم بیا یک پیش طرح با چوب بساز! می خواستم کاری را که یک سال است وعده می ده نتونه یکسال دیگه عقب بندازه، و واقعا هم با چوب می شد همون کار را کرد. تکه چوبش را هم تو آزمایشگاه پیدا کردیم ،منم تمیزش کردم، باید هماهنگ کنه بدن فلانکی که ابزار داره دو تا مثلث ازش ببره و شش تا سوراخ ریز و دو تا بزرگ توش بزنه. منتهی، هنوز چوب رو میز است...

هنوز!