با اینکه کلی هم خوابیدم، اما خسته ام. سنگین و خسته.
دارم جماعتی را بسیج می کنم که اگه بتونند وقت سفارت بگیرند، من بلیط روز بخرم و برم تهران دنبال گرفتن مدارک. منتهی، احتمال اینکه کاری بشه کرد، زیاد نیست. گفتم که بگم هر آینه ممکنه مسافر باشم!
نیستم ولی. می دونم که کار دشواری است منتهی باید دید چی پیش میاد.
دیروز چند سری رفتم پشت در اتاق این بچه هایی که تازه اومده اند. در اتاقشون کارتی است و نمی شه سرک کشید توش. باید ببینم اونها چه اطلاعاتی دارند. طبقه بالا هم رفتم، موبایل گذاشته بودند و فوتبال می دیدند و چقدر محو بازی بودند. قشنگ می شد هر اعترافی بخوای ازشون گرفت. دل داده بودند! منم سوال نکردم و اومدم. تو مسیر دم در توالت خانم دکتر ... را دیدم. استادی است برای خودش. خوش تیپ و خوش رو است و بعد از نجات از یک ازدواج عوضی تو مملکت الان سالهاست با شوهرش که جوان خوش تیپی از نژاد پرتغالی است به شادمانی، زیست می کنه. بسیار هم فعال است و گاهی که پیش بیاد ازش سوال می پرسم. دیروز هم از قضا دم در توالت گرفتمش به سوال. یک کاری را که هر روزه نرم افزارش براش می کرد داشتم می پرسیدم، دو سال قبل گویا درگیر بوده باهاش و یکم اطلاعاتش خلط شده بود. قرار شد بره مرور کنه تا باز که می بینمش. از آدم عمیق خوشم میاد. کسی که یک چیزی را فهمیده باشه، نه فقط خونده باشه...
ناهار امروز هم، آش رشته است. ته مانده آش دو سه شب قبل. دیشب خسته بودم چیزی درست نکردم. زود خوابیدم. این کارهایی که پیش نمی ره، از درس تا اون مدارک کوفتی، اینها عین گیوتین بالا سرمه و خسته ام می کنه...
درست می شه ولی.
درست می شه.
امروز هم حبس در مدرسه ام که این کون گشاد خانوم ببینم حالشو پیدا می کنه بیاد بریم آزمایشگاه یا نه.
مقاله ام را تقریبا از نو نوشتم. آماده است نسبتا. همین سه چهار روزه مجدد می فرستم که ببینه و بلکه رضایت بده. حیفم میاد که مقاله ای است که برای کار من یک کار جنبی حساب می شه و اصل کار نیست. صد حیف که نشد، یعنی این توله سگ دل به کار نمی ده که بتونیم روش کار کنیم. حمایت مالی و فنی نیاز داره. یک دستگاه باید ساخته بشه، یا خریده بشه. نمی کنه. به تخمشه...
و من یک زمانی تخم اینو می کشم می ذارم کف دستش!! ببینید کی گفته ام!