چندی قبل با اخترخانوم چت می کردم. ایشون یکی از کیس های ازدواجی بود که آشنایی ما برمیگرده به بیش از ده سال قبل که رفتیم خونه شون خواستگاری، منتهی قسمت نشد و الان سالهاست بی اینکه همو اذیت کنیم و چمیدونم فلان تو فلان هم بکنیم و آبمونو بریزیم تو یک جوب و الخ، احوال همدیگه را می پرسیم گاهی. مجرد هستند هنوزم.

ازش پرسیدم که اون موقع که من خواستگاری اومدم، تحقیق هم رفتید؟

میگه آره.

می گم خب، چی عایدتون شد؟

گفت که همه گفتند آدم مغروری هست و نمی جوشه و یکموقع ما را می بینه پشتشو می کنه می ره!

من، بچه محجوب کم رو، از این  اداها نداشتم! کی گفته کجا گفته؟

نگو یک آشنا یا آشناهایی تو دانشگاه پیدا کرده بودند که برداشت اونها از محجوب و خجالتی بودن ما، مغرور بودن بوده است!

بوده دیگه. چکار می شه بکنم! لابد من بد فرستادم موج را.

دیگه خب فکر کردم درسته نمی خوام دیگه برم زن بگیرم ولی خوبه اون چهره را هم اصلاح کنم خب! یعنی چی که طرف دماغشو بالا می گیره و راه می ره؟

در همین راستا دیگه الان از در خوابگاه که در میام، یکسر می رم تو آشپزخونه! یک سلام و عصر بخیر است خرجش و عموما که یکی از ایرانی ها پای اجاق است و یک پنج دقیقه ای گپ و گفت. 

امروز امیر را دیدم. داشت کباب دیگی درست می کرد. همون روال خودم بود منتهی مال این منفجر نشده بود چندان. نهایتا شکل کباب را بهش پس می داد. برنامه فردا شب من است و از عمد امروز گوشت نخریدم که نگران یخچال هم نباشم و فردا سر راه برگشت برم بخرم که خلاصه شام شب و ناهار بعدش بشه کباب. با ملت هم جوشیده باشم که نگن این نمی چسبه! خب بچسب بچّه! 

همین.

ضمنا، نظر بابای اختر خانوم راجع به من هم این بوده که این پسره یک چیزی اش می شه! یعنی که مثلا یک تخته اش کمه، خله، نرمال نیست! دلیلش هم گویا برمیگرده به کیف دستی من که موقع خواستگاری هم از قضا دستم بوده است. کیف کمری بود اون زمانها چرمی و ظریف. تمام مدارک ماشین و پول و همه جیزم تو اون بود و خب نمی ذاشتم تو ماشین بمونه. برای من عادی بوده ولی گویا به چشم بابای ایشون خععععععلی خبط بزرگی اومده که داماد چرا کیف داره و چرا نداده مامانش بگیره لای چادرش یا بذاره توی کیفش...

دیگه. میگن چیزی را که جوان تو آینه نمی بینه پیر در خشت خام می بینه، همینه دیگه! این بابا اون زمان ده پونزده سال پیش فهمیده بوده من خلم!

مرتیکه الاغ.

هان راستی، در همین راستا به حمید، شوهر مریم هم پیام دادم و احوالشونو پرسیدم. تازه گفتم اگه شماره امیر را داره هم بفرسته که احوال اونها را هم بپرسم!

دیگه ییهو خیلی چیز شدم، نه؟!