اومده ام اورژانس، دكتر.

٤٠ دقيقه هست نشسته ام.

دستبند من سبز رنگه و فكر كنم اولويت آخر حساب ميشم. تو اين چهل دقيقه فقط يك مريض را صدا زده اند و بقيه، حدود هفت نفر ديگه، فقط نشسته ايم. يكي تو ويلچر چرت ميزنه، يك خانومه دست آقاشو كشيد گذاشت رو رون كلفتش و شروع كرد ماليدن دست و انگشتها، درحالي كه هردو توي موبايلشون اند...

كلا بجز خانومه كه چرت ميزنه، بقيه تو موبايل اند...

همه!

از بدترين تجربه هاي اين دو سه روز مريضي اين بود كه دوستان مزاح ميفرمودند و مزه مي انداختند. اصلا قابل قبول نيست وقتي يكي مريض است و شرايطش جدي است، بقيه، باهاش كسخل بازي در كنن؛ بماند كه ازين بدتر هم بود حتي، نميگم.

وقتي كسي جدي است، به هر دليل، از جمله مريضي، شعور لازمه كه شما هم جدي باشيد، و الا از چشم مي افتيد فقط! و موجود بيشعوري شناخته ميشيد.