اومدم برم نمودارهامو بکشم، یادم افتاد به یک بابایی، هم خنده ام گرفت هم فکر کردم یعنی یادم اومد که من چقدر بدبختم :))
قبلا نوشتم ازش، این رفیق ما یک چندباری اومد رفت یک سکس مسطحی کرد! همون دم در و اینها.
با یک بابایی که من اصلا نمی دونم کی بود. آشنای خودش بود.
بعد که عین اغلب موارد کار به ازدواج نکشید و از هم قهر کردند و الخ، یک زمانی که دیگه جاش هم خوب شده بود این ماجراها را برای من تعریف کرد.
بعد، تو یک بی دقتی گوشی ای که شرح ماوقع توش بود افتاد دست داداشش و از اسم و رسم ما و البته کرده خواهر گرامی مطلع شد!
بماند که چه بی آبرو بازی ای در کرد و الخ، اما تهش، این و سایر اخوی ها خواسته اند جمع بشن بیان منو پیدا کنند، کتک بزنند!
:))
:))
خداوکیلی هرچی فکرش می کنم فقط خنده ام می گیره که آخه من، این وسط من چه کاره بودم؟!!
یکی دیگه حالشو برده، کتکش نصیب من؟
:))
ای تو پوزه آدم بی منطق!